وجود از منظر متکلمان و فلاسفه مسلمان

چکیده

وجود به عنوان عنصر کلیدی و موضوع فلسفه محسوب می شود و از دیرباز بیشترین تمرکز را در میان فیلسوفان به خود اختصاص داده است. علم کلام که با تشریح و تبیین عقلی به دفاع از گذاره های شرعی می پردازد، نیز عنایت خاص به وجود دارد و متکلمان مسلمان بحث های مبسوطی در این باره ارائه کرده اند. مقاله حاضر به تمایز اصلی فلسفه و کلام در موضوع وجود پرداخته و این که این دو معرفت در پی شناخت موجود از حیث موجودیت است یا از جهت تعیّن خاص؟ با این هدف نخست به تفاوت فلسفه و کلام پرداخته، آنگاه با تمرکز به بحث وجود، این مفهوم را از منظر علم کلام بررسی کرده، و سپسبا بحث وجود در کلام اهل سنت، وجود در کلام امامیه، حقیقت وجود و مفهوم آن، تعریف وجود، و برایند وجود در علم کلام استمرار یافته است. در ادامه وجود در فلسفه به بحث گرفته شده، تمرکز اصلی در انطباق و عدم انطباق تعریف منطقی حد و رسم دار در وجود است. مشکک بودن وجود و وجود در فلسفه مشاء، اشراق و حکمت صدرایی مباحث بعدی را تشکیل می دهد.

ادامه نوشته

فرقه واقفیه و اندیشه های آن پس از امام کاظم (ع)

مقدمه

عنوان واقفیه در ادبیات فرقه شناسی به گروهی اطلاق می شود که معتقد به مهدویت امام کاظم(ع) شدند و امامت حضرت رضا را نپذیرفتند. افزون بر مهدویت، وجود انگیزه های مادی وبرخی از شبهات نیز در شکل گیری وتداوم این فرقه ای برساخته موثر بود. از منظر کلام امامیه، فرقه واقفیه یک جریان انحرافی بود و برای جهان اسلام خصوصا پیروان اهل بیت عصمت یک خطر تلقی می شد. امام رضا با درک این خطر به رویارویی و مواجهه با آن همت گماشت و تند ترین مواضع را در برابر رهبران این فرقه اتخاذ نمود وحتی به لعن و تکفیر آن ها پرداخت. در این نوشته چگونگی شکل گیری، اندیشه ها و افکار، و نقش روات واقفی در تراث حدیثی شیعه با ادبیات ساده و روان تحلیل و بازخوانی شده است.

ادامه نوشته

مبانی نظری روابط اجتماعی مسلمانان با پیروان سایر ادیان از منظر قران

چکیده

تکنولوژی و فناوری جدید و زندگی در عصر مدیرنته بر رفتار و ارتباطات انسان ها تاثیر زیاد گذاشته و ملزومات جدید را به وجود آورده است. دنیای امروز به مثابه یک جزیره کوچک قلمداد می شود که انسان ها با وجود تفاوت های فکری و عقیدتی ناگزیر از ارتباط و مراوده با همدیگر هستند و اصولا نیاز ها و ضرورت های زندگی مدرن جز از طریق ارتباط و همیاری با همنوعان هرچند با عقاید مختلف امکان پذیر نیست. از اینرو مسلمانان در کشورهای اسلامی ناگزیر از ایجاد ارتباط با غیر مسلمانان هستند اما سوال که مطرح می شود این است که این ارتباط باید چگونه باشد تا دستور قران مبنی بر مدارا و تساهل با کافران با هدف ایجاد جغرافیایی زیست عاری از خشونت و عدم سلطه آنان بر مومنان وپرهیز از ذلت مراعات گردد. مفروض آن است که اسلام به کفار غیر حربی نگاه مسالمت آمیز دارد و به برخورد نکو و عادلانه، التزام به عدل و انصاف، حسن همجواری و منع نفرت پراکنی تاکید کرده است. نوشته حاضر تلاش کرده است از یکسو مبانی نظری وکلامی زندگی مسالمت آمیز با غیر مسلمانان را تبیین کند و از دیگر سو در این مناسبات بر لزوم حفظ ارزش ها و دستورات دینی بر مبنای قران و روایات بپرد ازد.

ادامه نوشته

شواهد جديد از نحوه كشته شدن داوود خان وخانواده اش در جريان كودتاي 7ثور 1357 قسمت دهم


و گارد جمهوری با یک هزار سرباز در داخل محوطۀ ارگ، در برابر تهاجم حدود سه صد نفر کودتاچیان خلقی و پرچمی، کوبیده و پراگنده گشته و یک نظام کودتایی با نظام کودتایی بی باک تر و ظالم ترعوض گردید. و مملکت در یک سراشیبی و بحران غیر قابل تصور قرار گرفت که در نتیجه، ملیون ها انسان معصوم و بیگناه به کام مرگ فرو رفتند.
همانطوریکه در صفحات قبلی تذکر داده شد، این نویسنده چند سال قبل به این موضوع طور مختصر اشاره کردم، متأسفانه تعدادی از هموطنان ما بنای دشنام دادن و قهر شدن را نهاده، امر کردند که این جریان باید گفته نشود. و همان گپ که امام الدین (خلقی) همۀ آنان را کشته است، باید دوام داده شود، در غیر آن، خلقی ها و پرچمی ها برائت می گیرند!!
تکلیف و مشکل این هموطنان این است که بیشتر از واقعیت ها، به تمایلات شخصی و مصلحت ها اهمیت میدهند و کمتر و یا هیچ توجه به شاهدان صادق، با اعتبار و زنده مانده نمی کنند. اما همه می دانیم که دریافت حقیقت بالاتر از علایق فردی، تا حد پرستش یک زمامدار است. و فراموش نکنیم که سردار محمد داؤود خان و رفقای “انقلابی” و غیر انقلابی اش، قبل از کودتای ثور، به افغانستان ضرر های جبران ناپذیر وارد کرده اند. حتی فرزند بزرگ اش، عمر داؤود سرنوشت حتمی کودتای ۲۶ سرطان را درک کرده و بار ها هوشدار داده بود.
از طرف دیگر هموطنان آگاه بیاد دارند که داؤود خان در شب ۲۶ سرطان، برای برداشتن آخرین مانع، خانۀ سردار عبدالولی را زیر آتش تانک قرار داد و با وجود احتمال کشته شدن همسر و دختر جوان عبدالولی، به تانک نزدیک خانۀ او، امر فیر داد که در نتیجه، مرمی تانک در نزدیک کلکین اتاق خواب او اصابت کرد و او را مجبور به تسلیم ساخت.
اما متأسفانه این بازی با آتش درین جا خاتمه نیافت و مردم مظلوم ما بار دیگر در هفتم ثور ۱۳۵۷، شاهد سرنگونی رژیمی بود که با قوۀ تفنگ و تانک به قدرت رسیده بود و با آتش تانک و طیاره و ریختن خون صد ها تن سقوط داده شد و عواقب خانمانسوز آن طی چهل و پنج سال گذشته، تر و خشک را سوزاند.
در اخیر به معترضین نشر این نوشتۀ مستند که از قول شاهدان عینی داخل و خارج ارگ به رشتۀ تحریر در آمده، اطمینان باید داد که خلقی ها و پرچمی ها هرگز برائت نمی گیرند. آنها به حیث جنایتکاران و قاتلین ملیون ها هموطن بیگناه ما شناخته شده میباشند. علاوتاً از بین بردن و نادیده گرفتن گواهی و سخنان مرحومه خانم گلالی داؤود، ظلم و بد عهدی در برابر او و چشم دید هایش، به حیث یک شاهد عینی و زجر کشیده میباشد.
و مهمتر از همه اینکه بانو گلالی داؤود، با از دست دادن دو دختر جوان، شوهر جوان و اصابت هفت مرمی در بدنش، مظلوم ترین و زجر کشیده ترین قربانی کودتا ها بوده است و مسلماً این حق را بالای همه دارد تا با پنهان کاری های ظاهراً “مصلحت جویانه” به رنج ها و درد های بی پایانش، پشت پا زده نشود و همچنان هموطنان ما از چگونگی کشته شدن یک تعداد بی گناهان مظلوم آن خانواده، که درین بازی قدرت و قمار سیاسی قربانی شده اند، اطلاع حاصل نمایند.
روح تمام شهیدان شاد و یاد شان گرامی باد.

سخن کز روی حق گویی چه عبرانی چه سوریانی
مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا
(سنایی غزنوی)
***
توضیح
پس از کودتای ۲۶ سرطان که سردار محمد داؤود خان به ریاست دولت و دیگران به معاونیت و وزارت ها رسیدند، نظامیان کودتاچی دو رتبه ترفیع گرفتند. مثلاً اگر فردی لمری بریدمن (ضابط اول) بود، از رتبۀ بریدمنی صعود و دارندۀ رتبۀ جگتورنی، یا تولی مشری شد. و بعضی ها را بعد تر همکار معرفی کردند و یک رتبه بالا رفتند. کودتاچی ها مغرور شده و افتخار میکردند که نظام شاهی را سرنگون کرده اند. منظور عمر داؤود همین دو رتبه یی ها بوده است.

پایان
ماه اسد سال ۱۴۰۲ ش
سندیاگو – کلیفرنيا

منبع: جاودان

شواهد جديد از نحوه كشته شدن داوود خان و خانواده اش در جريان كودتاي 7 ثور 1357 قسمت نهم

به اساس دلایل فوق و آنچه گلالی جان به آن اشاره کرده و هم با در نظر داشت گفتار داؤود غازی نواسۀ داؤود خان که در کتاب غوث الدین فایق، نقل شده و علاوه بر آن، با توجه به خبر منتشره در روزنامۀ اطلاعات ایران، خود کشی داؤود خان در آخرین ساعات، با فیر تفنگچۀ خودش، بیشتر محتمل و قابل باور میگردد.

*

سخنان محترم فضل الرحمن تاجیار معاون گارد جمهوری
در این جا می رسیم به یک شاهد معتبر دیگر که در بیرون قصر دلکشا و از درون قوای گارد جمهوری، جریان آن روز مرگبار را حکایت میکند.
محترم دگروال فضل الرحمن تاجیار فعلاً مقیم کلیفرنیا که در آن زمان جکتورن و آمر اوپراسیون گارد و هم معاون قوماندان گارد جمهوری بود، ضمن چند صحبت تلیفونی با من (ملکیار) طی سالهای ۲۰۱۹ الی ۲۰۲۲، چشم دید هایش را چنین بیان کرده است:
«ما شب قبل از کودتا، آماده باش شدیم، فردای آن، ساعت هشت صبح یک فیر ظاهراً تصادفی صورت گرفت و بعداً شناختیم که فیر از طرف یک پرچمی بنام (عزیز حساس) قوماندان قطعۀ تشریفات بود. (شاید این فیر، یک علامت دادن به افراد حزبی شان بوده باشد. نویسنده).
در گارد دو کندک وجود داشت، تعداد عساکر جمعاً به یک هزار نفر می رسید. سلاح های گارد، زره پوش، راکت انداز و ماشیندار بود. در اول ماجرا تولی حمایه از بالا حصار آمد، اما چون مطمئن نبودیم که دوست است یا دشمن، ما تمام آن قطعه را زندانی کردیم. قوماندان آن قطعه لعل محمد نام داشت.
من در طول شب سه بار سردار صاحب داؤود خان را از نزدیک دیدم. و هر بار راپور اوضاع را برای شان توضیح دادم. حوالی شام صاحب جان خان قوماندان گارد برایم هدایت داد که چند میل سلاح به داخل ببرید. من به فضل احمد آمر بلوک ادارۀ گارد که مسؤول نگهداری سلاح بود، هدایت دادم که چند میل کلاشینکوف را به داخل برساند و او این امر را اجرا کرد و سه یا چهار میل سلاح را به داخل قصر گلخانه تسلیم نمود.
در اوایل شب داؤود خان به همه گفته بود که به قندهار برای ارسال طیاره و به فرقۀ هشت برای ارسال تانک هدایت داده ام. اما بعد از نیم شب به ما گفت که طیاره ها تیل ندارند و تانک ها بطری ندارند.
عبدالحق علومی که آمر کشف گارد بود، در اول روز به سردار داؤود خان گفت که تا آخرین قطرۀ خون، از شما دفاع میکنیم، اما در آخر با کودتاچیان یکجا شد. آقا محمد (خلقی) که یک صاحب منصب در گارد بود، بر ضد گارد فعالیت نموده و مخابره را فلج کرده بود. به این ترتیب دیده می شد که در تمام قطعات وفاداری به داؤود خان از بین رفته بود.
بار آخری که نزد داؤود خان رفتیم، یک ساعت قبل از روشنی صبح بود. سردار صاحب به صاحب جان قوماندان گارد گفت که: “من تصمیم خود را گرفته ام، نمی خواهم شما جوانها کشته شوید، شما بروید خود را تسلیم کنید”. من در حالیکه اشک از چشمانم جاری شده بود، گفتم که ما نمی خواهیم تسلیم شویم و تا آخر می جنگیم. درین لحظه صاحب جان به من گفت که “این امر رهبر است، باید اجرا شود.”
یک ساعت بعد، در حالیکه صدای آذان صبح از مسجد پل خشتی شنیده می شد، گارد را جمع کردیم، هنوز هم تعداد افراد به چند صد نفر می رسید. جکتورن آقا محمد قندهاری (آمر مخابره) بیرق سفید را بلند کرده به هدایت لعل محمد (قوماندان قطعۀ حمایه که قبلاً تحت توقیف ما قرار داشت) کنترول را در دست گرفته و افسران گارد را با دستان بالا به طرف فوارۀ مقابل وزارت مالیه که در آن زمان خشک بود، راهنمایی کردند.
همه افراد در آنجا تجمع کرده و تا ساعت دوازده ظهر آنجا ماندیم. بعد از آن کودتاچیانی که از پلچرخی آمده بودند، اداره را به دست گرفته و همه را به طرف سینما آریانا سوق دادند، صاحب جان را در ارگ از دیگران جدا کرده و بردند. در این هنگام عبدالحق علومی، عزیز حساس و رحیم شادان، از جمع ما جدا شده و با کمونیست ها پیوستند.
یکی از این کودتاچیان بنام نورالله مرا دشنام های رکیک داد و قاتل (عمر شهید) نامید. (عمر یکی از صاحب منصبان پرچمی بود که زرهپوش حامل وی، در اولین ساعات حمله به ارگ، با فیر راکت انداز از طرف گارد جمهوری، آتش گرفت و از بین رفت. نویسنده).
در شام روز هشت ثور، سرویس های ملی بس آمد و همه را به طرف قوای چهار زرهدار پلچرخی، انتقال داد. در پلچرخی قوماندان جدید گارد (توفیق عزیزی) آمده، مرا قاتل نامید و چندین سیلی زد، و حتی نگذاشت به بیت الخلا بروم و گفت بگذارید تا……… و پس از آن روز، روز های زندان و سیاه روزی و بدبختی»

*
نتیجه
به این ترتیب در جریان کودتای خونین هفت ثور، یک تعداد از اعضای خانوادۀ شریف رئیس جمهور، با تصمیم نادرست جمع شدن و محصور ماندن در قصر گلخانه، توسط فیر های کودتاچیان از بیرون، و یک تعداد دیگر با فیر های اعضای خانواده در داخل، معصومانه کشته شدند.

شواهد جديد از نحوه كشته شدن داوود خان و خانواده اش در جريان كودتاي 7 ثور 1357 قسمت هشتم

به اساس این چشم دید داؤود غازی، چنین نتیجه گرفته می شود که چند تن از وزرای داؤد خان که از ساعات آخر آن شب مرگبار قصه ها کرده اند، هیچکدام در آن هال و پهلوی داؤد خان نبوده اند، و از پشت آن دروازۀ بسته و از آن اتاقک تاریک، چیزی ندیده اند، و این وزرا بعد از تسلط کودتاچیان، از آن مخفیگاه برآمده و تسلیم شده اند.
از داؤود غازی پرسیدم که در آن زمان چند ساله بودی؟ گفت: ۱۳ ساله بودم. در این موقع که داؤود غازی صحنه های آن شب را با احساس گرفتگی و گاهی توأم با هیجان بیان میکرد، از او پرسیدم که:
در وقت شهادت سردار صاحب در آن اطاق بودی؟
داؤود غازی گفت: بلی در همان اطاق با دیگران یکجا بودم.
باز پرسیدم، آیا خبر داری که از زبان خودت در کتاب غوث الدین فایق، نقل شده که سردار صاحب بعد از رخصت کردن صاحب جان قوماندان گارد و توصیه به تسلیم شدن گارد، وقتی بر میگردد به وسط اطاق، از جیب پطلون خود تفنگچه یی را کشیده و بالای خود فیر میکند؟
داؤود غازی در جواب با نا آرامی و کمی عصبانیت گفت که بد میکند، دروغ گفته است. باز پرسیدم که اگر شما آنجا بودید، لطفاً بگوئید سردار صاحب چگونه کشته شد؟
داؤود غازی جواب داد:
«وقتی از بیرون دروازه با صدای بلند گفتند که به امر شورای انقلابی تسلیم شوید، بابه داؤود در جوابشان گفت که ما هرگز تسلیم نمیشویم و بعد از آن از چند طرف صدای فیر ها شنیدم که ندیدم چطور شد».
متعاقب این گفته، بدون آنکه سوالی از طرف من مطرح شده باشد، داؤود غازی با احساسات ادامه داده و گفت:
«او پدر لعنت که میگوید ما از بیرون دروازه بالای او فیر کردیم و او را کشتیم، بد میکند، دروغ میگوید».
پرسیدم، آیا منظورت از امام الدین (افسر کوماندو که به داؤود خان امر تسلیم شدن داد) می باشد؟
گفت بلی همون ها.
باز پرسیدم که اگر اونها بد میکنند و نکشتند، پس توسط کی و چطور کشته شد؟ آیا توسط مامایت ویس جان بالای خانواده بشمول سردار صاحب فیر شد تا به دست دشمن زنده نیفتند؟
داؤود غازی این سوال را جواب نداد (به نظرم چون انسان صادق است، دروغ نه ساخت. نویسنده) اما گپ را طرف دیگر برده و گفت که:
«وقتی ماما خالد زخمی شده بود و در حال خون ریزی بود و درد شدید داشت، با عذر و زاری از ماما ویس خواست که بالایش فیر کند، ماما ویس صدا کرد که نمیتانم. ماما خالد باز صدا زد که ای بی غیرت جرئت کن و مرا از درد خلاص کن.»
از داؤود غازی پرسیدم که آیا ماما ویس بالآخره توانست فیر کند؟ در جواب گفت که:
« نی، قبل از آنکه ماما ویس آماده این کار شود، ماما خالد خودش فوت کرد.»
از داؤود غازی پرسیدم که شنیده ام نزدیکی های صبح ماما ویس بالای بعضی اعضای خانواده فیر کرده است، آیا درست است؟ در جواب گفت که:
“چیزی از آن بیاد ندارم.»
باز پرسیدم پدر مرحوم تان چگونه شهید شد؟ گفت:
«آنرا ندیدم.»
پرسیدم سردار نعیم خان چگونه کشته شد؟ گفت:
«در جریان همان فیرها.»
در این لحظه متوجه شدم که با هیجان و نا آرامی صحبت میکند، و من با آرامی به او دلداری داده و شجاعت او را ستودم که توانسته است شاهد چنین صحنه های دلخراش باشد و هنوز هم دارندۀ سلامت روحی. در ضمن افزودم که در آینده در فضای آرامتر در خانه صحبت خواهیم کرد

***
یادآوری:
داؤود غازی در جریان صحبت چند بار گفت که در آن شب پهلوی بابه داؤود بودم، اما وقتی از لحظۀ کشته شدن داؤود خان سوال شد، هم در جواب من و هم در مصاحبه با تلویزیون بهار، گفت که در همان لحظۀ آمدن کودتاچیان و کشته شدن بابه داؤود، در اتاق دیگر بودم، در حالیکه در صحبتش با من، گفته بود که: “بلی در همان اتاق با دیگران یکجا بودم”.
شاید گپ داؤود غازی راست باشد و یا شاید آن چشم دیدش را که به غوث الدین فایق در زندان پلچرخی گفته بود، دیگر نمی خواهد تکرار کند و شاید هم به توصیه و خواهش اعضای خانواده، نمی خواهد این تابوی خانواده گی را بشکند. که در هر حال موقف او قابل درک است.
و نیز لازم به یاد آوری است که داکتر حسن شرق، معاون، معتمد و دست راست داؤود خان، در کتاب “کرباس پوشان برهنه پا” و هم در ضمن صحبت ثبت شده اش با این نویسنده در سال ۱۹۹۸ چنین تذکر داده است:
«داؤود خان در نیمه شب ۲۶ سرطان که هنوز به مؤفقیت کودتا اطمینان نداشت، تفنگچۀ خود را بدست من داده و گفت که در صورت ناکامی کودتا، با این تفنگچه مرا از بین ببر، تا زنده بدست حکومت و سردار عبدالولی، دستگیر نشوم.»
لذا با درک این ذهنیت و تصمیم داؤود خان در شب ۲۶ سرطان که دشمن او کمونیستان نی، بلکه عبدالولی (پسر کاکایش) بود و نمی خواست زنده دستگیر شود، می توان پذیرفت که داؤود خان به هیچ صورت حاضر به تسلیم شدن به کمونیست های ظالم نبود و این چانس را هم نمی توانست بگیرد که با فیر دشمن زخمی شود و بعد از شفاخانه، با سرنوشت پر از زجر و اهانت، اعدام گردد.

شواهد جديد از نحوه كشته شدن داوود خان و خانواده اش در جريان كودتاي 7 ثور 1357 قسمت هفتم

در کنار صحبت ها با محترمه گلالی ملکیار داؤود و ثبت آنها، سخنان دیگری نیز هست که به اصل موضوع روشنی می اندازند. که اینک در پائین این سخنان از نظر میگذرند.

گواهی سر پرستار شفاخانۀ جمهوریت

در این جا قابل یاد آوری می دانم که یک هموطن محترم ما (جناب فاروق شیردل) از شهر هامبورگ جرمنی بتاریخ ۳۰ جولای ۲۰۲۳ تلیفونی با من تماس گرفته و به ارتباط چشم دید های محترمه گلالی داؤود، چنین گفت:
من (فاروق شیردل)، طاهره جان سر پرستار سابق شفاخانهٔ جمهوریت را که فعلاً مقیم هالند می باشد، چند سال قبل در منزل خواهرم در آلمان ملاقات کردم و از زبان او شنیدم که بعد از کودتای ثور، زخمی شده گان خانوادۀ داؤود خان تحت مراقبت و تداوی آنها در شفاخانۀ جمهوریت قرار داشته اند.
طاهره جان مستقیماً از زبان اعضای خانواده، بشمول گلالی جان (سنوی داؤود خان) حکایت کرد که ویس پسر داؤود خان به هدایت پدرش (داؤود خان) تصمیم گرفت که خانم ها را از بین ببرد تا بدست دشمن نه افتند. و ویس قبل از داخل شدن کودتاچی ها به عمارت، داخل اتاق زن ها شده و چندین نفر از زنان خانواده را از بین برده است.
جناب فاروق شیردل از من (د. ملکیار) پرسید که آیا این حکایت طاهره (پرستار شفاخانه) حقیقت دارد یا خیر؟
من در جواب او گفتم که اتفاقاً من همین جریان را درین روز ها زیر کار دارم و تا چند روز آینده از زبان گلالی جان و چند شاهد عینی دیگر، منتشر خواهم کرد و اینک به اجازۀ شما، معلومات شنیده گی شما را نیز، از زبان طاهره جان (سر پرستارآن زمان)، در نوشتۀ خود اضافه خواهم کرد.
به این ترتیب دیده می شود که وقایع داخل ارگ، قبل از آنکه راز باشند، واقعیت های علنی بوده که تدریجاً به راز مبدل گشته و نیز می بینیم که گپ های گلالی داؤود از هفته های اول بعد از کودتای ثور تا امروز یعنی ۴۵ سال بعد، هیچ تغییری نکرده است و طاهره جان (پرستار شفاخانۀ جمهوریت) در روز های نخست بعد از کودتای ثور، یعنی سالها قبل از من (ملکیار) این واقعیت های تلخ را از زبان شاهدان عینی و قربانیان آن واقعه، شنیده و به دوستان و آشنایان خود حکایت کرده است.
بعد از نقل این گفتار تائیدی، می رویم و گفتار یک شاهد عینی دیگر (محترم داؤود غازی) را که در آن روز در کنار خانواده در داخل ارگ بود، درین جا نقل می نمائیم.
بتاریخ ۲۴ اپریل سال ۲۰۱۵ با جمعی از دوستان بشمول آقای داؤود غازی، (نواسۀ دختری سردار داؤد خان، پسر نظام الدین غازی) برای صرف طعام شب به کازینوی ویهاس، سندیاگو رفته بودیم.
داؤود غازی که پهلویم نشسته بود ضمن صحبت به زخم قدیمی در زیر زانویش که در شب هفت ثور بر او وارد شده بود اشاره کرد، من نخواستم در حضور دیگران راجع به آن شب دلخراش و وحشتناک از او چیزی بپرسم. اما وقتی همه از رستوران خارج شدیم و بقیه به تماشای اطراف مصروف شدند، من برای قدم زدن و داؤود غازی برای کشیدن سگرت روان شدیم.
داؤود غازی از من راجع به گلالی جان عمر داؤود پرسید و نمبر تلیفون او را که برای مدتی در سندیاگو آمده است از من جویا شد و من هم نمبر او را در که حافظۀ تلیفونم داشتم برایش دادم و آهسته آهسته به قدم زدن ادامه دادیم.

گفت و شنید با داؤود غازی(نواسۀ محمد داؤود)
داؤود غازی با دلسوزی از گلالی جان یاد آوری کرد و راجع به آن شب که از هر طرف صدای هولناک فیر می آمد صحبت را به میان آورده گفت که:
“در اوایل شب با گریه از پدرم (نظام الدین پسر شاه محمود خان غازی. نویسنده) اجازه خواستم تا مرا بگذارد از آنجا فرار کنم، پدرم دلیل گریه و زاری مرا به “بابه داؤود” گفت، و بابه داؤود در جوابش گفت که بگذارید برود و اگر توانست جائی برسد، شاید زنده بماند”.
داؤود غازی ادامه داده گفت که: “من فوری به طرف دروازه دویده و خارج عمارت شدم و در تاریکی شب تا دروازۀ خروجی ارگ خود را رساندم و در حالیکه نمیدانستم ازین به بعد کجا رفته میتوانم، به یکبارگی ترس عجیبی سراپایم را گرفت، رویم را دور دادم و دوان دوان به محل قبلی نزد پدرم برگشتم.
اما در وقت پس آمدن (بازگشت) از راه پشت آمدم، قبل از آنکه نزد پدر و بابه داؤود برسم، برای یافتن راه درست، چند دروازه را باز کردم، در پشت یکی از دروازه ها دیدم که چند نفر در یک اتاقک تاریک در روی زمین نشسته اند. در اول آنها از من ترسیدند و من از آنها ترسیدم. بعد فهمیدم که چند نفر وزیر های بابه داؤود استند. اونها از من پرسیدند که این جا چه میکنی؟ من گفتم فرار کرده بودم اما نتوانسم، یکی از اونها گفت که از پایت خون می چکد، من که تا آن لحظه از زخمی شدن خود خبر نداشتم، متوجه زخم خود شدم و این همان زخم آن شب است”.

شواهد جديد از نحوه كشته شدن داوود خان و خانواده اش در جريان كودتاي 7 ثور 1357 قسمت ششم

من جمعاً هفت مرمی خورده بودم و دو تای آن تا هنوز در بدنم است. داکتر هایی که در جراحی و تداوی ما بسیار کمک کردند، داکتر عزیز آرام که شف بود و داکتر بریالی (از طرف مادر از خانوادۀ چرخی بود) و هم داکتر سید قدیر. این داکتر ها و هم نرس ها واقعاً دلسوز و با وجدان بودند.
د. م
به یاد دارم که حدود دو هفته بعد از کودتا، شما را طور تصادفی در اتاق شفاخانۀ جمهوریت دیدم، آیا بیاد دارید؟
جریان آن دیدار مختصر را درین جا ذیلاً نقل میکنم:
من (د. ملکیار) آنروز برای عیادت یکی از اقارب به شفاخانۀ جمهوریت رفته بودم. چون نمبر اتاق مریض خود را نمی دانستم، از یک منزل به منزل دیگر میرفتم. در یکی از دهلیزها چشم ام به یک سپاهی افتاد که در پهلوی دروازۀ یک اتاق، بالای چوکی نشسته بود. وقتی نزدیک دروازۀ آن اتاق رسیدم، کمی آهسته شده و به داخل اتاق نظر انداختم، فوری مریض را شناختم که محترمه گلالی ملکیار داؤود، خانم مرحوم عمر داؤود، و عروس سردار داؤود خان بود که در پهلوی چپرکت ایستاده و دستش را روی بطن زخمی اش گذاشته بود.
در حالیکه هیجان زده شده بودم، زیرا تا آن روز کسی در خانواده نمی دانست که او زنده است یا خیر، به عجله داخل اتاق شدم. او نیز فوری مرا شناخت و این خانم زجر دیده که دو هفته قبل دو دختر جوانش را در جلو چشمانش از دست داده بود، در حالیکه از دیدنم خوشحال شده بود، با مهربانی توأم با پریشانی به من گفت که: “جانم پیش نیا که برایت نقص نکند”. نمیدانم چرا در آن لحظه ترس از سپاهی به فکرم نرسید، نزدیکش رفتم و با صدای بلند گفتم که همه میدانند که ما و شما یک فامیل استیم، پریشان نه شوید، فقط بگوئید به چه ضرورت دارید؟ ولی این خانم شریف و دلسوز با اصرار میگفت که: “زود ازین جا برو که گپ زدن همرای من برایت خطر دارد، فقط به فامیل بگو که من زنده هستم.”
وقتی از اتاق خارج شدم، آن سپاهی شریف که جریان صحبت ما را دید و شنید، از جایش بلند نشد و هیچ چیزی به من نگفت. شاید بلند صحبت کردن من به او این اطمینان را داد که قصد خلاف ندارم، اگر آهسته و مخفیانه صحبت میکردم شاید مشکوک می شد و دست مرا میگرفت.
دلیل اینکه در آن لحظه چرا از سپاهی نترسیدم، شاید آن بوده باشد که وحشت نظام خلقی و کمونیستی را هنوز درست درک نکرده بودیم و یا شاید رفت و آمد پنج سال متواتر ما، به محبس دهمزنگ برای دیدار هفته وار از پدر زندانی ما که بعد از زجر ها و شکنجه ها، مدت پنج سال را در زندان رژیم داؤود خان سپری کرد، ترس ما را از سپاهی از بین برده بود و یا اقلاً کم ساخته بود.
به هر حال، با تأثر آنروز از اتاق خارج شدم و دو هفته بعد تر که برای احوال گیری دو باره به آن اتاق رفتم، بستر خالی بود و آن خانم زخمی را که بقایای چندین مرمی هنوز در بدنش باقی بود، به زندان پل چرخی برده بودند.
از آن پس تا سه یا چهار سال دیگر، این خانم داغدیده را دیده نتوانستم، تا اینکه بار دیگر در کلیفرنیا به دیدنش رفتم و از آن سال ها تا الحال، ده ها بار پای صحبتش نشسته ام و قصه های غم انگیزش را شنیده ام. و بار آخری که با همسرم، به دیدار این خانم محترمه رسیدیم، تابستان سال ۲۰۱۷ بود که در اپارتمانش واقع ایالت مریلند، با وجود تکالیف عدیدۀ جسمی و روحی، با تبسم همیشه گی از ما استقبال کرد و با نشان دادن عکس های خانوادگی و عزیزان از دست رفته، ما را بار دیگر در خاطرات غم انگیزش شریک ساخت.
اما در این دیدار سال ۲۰۱۷ در مورد چگونگی کشته شدن داؤود خان، گپی که در صحبت های سابقش نگفته بود، از زبانش خارج شد. در صحبت های سابق، همان شکل رسمی و معروف را تکرار میکرد که کودتاچیان به دروازۀ عمارت رسیده و از داؤود خان خواسته بودند که تسلیم شود و داؤود خان قبول نکرده و بالای شان با تفنگچه فیر نموده بود. و بعد کودتاچیان با فیر های متقابل همه را از بین برده بودند.
اما این بار در حالیکه با همسرم نادیه جان و گلالی جان که من همیشه او را (خاله گلک) خطاب میکردم، مصروف دیدن البوم های خانواده گی بودیم، من کمرۀ آیفون خود را فعال کردم تا از البوم های دلچسپ و گفتار گلالی جان ویدیو بگیرم، و درین هنگام از او پرسیدم که داؤود خان چگونه کشته شد؟ گلالی جان بدون فکر کردن چنین جواب داد:
“وقتی خلقی ها در آمدند، به خیالم بابه داؤود خود را همرای تفنگچه کشت.”
(وقتی گلالی جان این جملات را می گفت، دست خود را به شقیقۀ خود برده و فیر کردن تفنگچه را به شقیقه، تمثیل کرد. نویسنده)
پایان صحبت ها با گلالی ملکیار داؤود.
با توجه به توضیحات قبلی و هم شرح مفصلی که درین جا آمده است، میدانیم که چگونگی کشته شدن ها در ارگ، به اعضای خانواده و دیگر نزدیکان، از اول معلوم بوده است، یعنی: رازی که در آغاز راز نبود، تدریجاً و به مرور زمان شکل راز و اسرار را بخود گرفته است.

شواهد جديد از نحوه كشته شدن داوود خان و خانواده اش در جريان كودتاي 7 ثور 1357 قسمت پنجم

نزدیک صبح قدیر نورستانی زخمی شد، نالش و واخ واخ قدیر نورستانی بسیار بلند از هال شنیده می شد. صدای فیر ها نزدیکتر شده میرفت. همه منتظر لحظات آخر بودیم. دشمن نزدیک شده میرفت، وقتی دشمن به دروازۀ عمارت رسید، ویس آمد به اتاق درون، اول بالای کسانی که پیش رویش و نزدیک دوازه بودند، فیر کرد یعنی اول بالای زن خود و بعد بالای دو پسر خورد سال خود فیر کرد.
(چگونگی اصابت مرمی و کشته شدن ویگل، طفلک دو و نیم ساله توسط فیر کلاشینکوف پدرش ویس داؤود، آنقدر رقت انگیز و دلخراش است که قلم از نوشتن آن عاجز ماند. نویسنده)
ویس بعد از آن، تفنگش را طرف من گرفت، من برایش گفتم که به رویم نزن، او به شکم من و دخترم هیله که هر دو در پهلوی شیما (خانم ویس) نشسته بودیم، فیر کرد و بعد تا که توانست از بین برد.
گلالی داؤود با گریه چنین ادامه میدهد: خاطره یی که مرا خراب خراب میکند این است که دخترم هیله در پهلوی هما جان و بی بی جان زهره جان ( خانم سردار نعیم خان) و سلطانه جان در پهلوی یک دیوار ایستاده بودند، جایی که ویس آنانرا مستقیماً دیده نمی توانست. من چند لحظه قبل از داخل شدن ویس به اتاق ما، هیله را گفتم بیا پهلوی من دراز بکش. هیله فوری آمد و پهلوی من نشست. اگر این کار را نمی کردم هیله حالا زنده می بود. هیله آنقدر دختر با گفت بود که وقتی ویس برای فیر کردن در پیش ما قرار گرفت، دخترم از ترس پاهایش را جمع و زانو هایش را پیش سینه اش سپر ساخت. من برایش گفتم:
دخترکم، پاهایت را دراز کن تا زودتر از این عذاب خلاص شویم، دخترک گپ شنو، درین حال هم به گپم گوش کرد و پاهایش را دراز کرد تا ویس به شکمش فیر کند.
(با شنیدن این قسمت گفتار گلالی داؤود، ما پنج یا شش نفریکه دورش نشسته بودیم، هیچکدام اشکهای مانرا کنترول نمی توانستیم. نویسنده)
د. م
شما گفتید که ویس تا توانست فیر کرد و از بین برد، به نظر تان چند نفر را زد و چرا یک تعداد دیگر را نزد؟
گلالی داؤود
زرلشت خواهر خود و چند نفر دیگر را هم زد. اما دلیلی که دیگران زنده ماندند این بود که ویس زیاد مهلت نیافت، چون درین وقت دشمن به داخل هال رسیده بود و در همین وقتی که دشمن بالای داؤود خان و دیگران فیر میکرد، ویس از پیش دروازه به کشتار در اتاق ما مصروف بود، شاید در این وقت بالای ویس هم از پشت فیر شده باشد و برای ویس مهلت نرسیده که همه را بزند و یا کس های را که پهلوی دیوار بود، بزند.
زهره جان، سلطانه جان، هما جان و چند نفر دیگر پهلوی دیوار بودند. چون ویس از پیش دروازه فیر میکرد و ما (شیما خانمش با اولاد ها و من و هیله دخترم) مقابل او قرار داشتیم، اول ما را زد، اما کسانیکه پهلوی دیوار بود، ویس آنها را از نزدیک دروازه مستقیماً دیده نمی توانست، به این خاطر بالای آنها فیر نکرد. بعداً دیدیم که جسد ویس هم در لخک دروازه افتاده بود.
(همان دروازۀ که از “هال” به اتاقی داخل می شد که در طول شب، خانم ها، اطفال و زخمی ها در آن قرار داشتند. نویسنده).
شنکی جان دختر صدراعظم صاحب (خانم زلمی جان غازی) توسط ویس زده نشد، چون او با فیر تفنگچه به کام خود (دهن خود)، خودش را کشت، او در حال نشسته میل تفنگچه را به دهن گذاشته و فیر کرد.
وقتی صبح عسکر ها داخل اتاق ما شدند و ما و دیگر زخمی ها را از اتاق می کشیدند، دیدیم که شنکی جان در همان نقطه در زمین نشسته و سرش به روی زانویش افتاده است. هم چنان وقتی به کمک عسکر ها به بیرون انتقال داده می شدیم، دیدم که داؤود خان در روی زمین همان هال افتاده بود و کلایش نیز در پهلویش دیده می شد و جسد سردار نعیم خان در بالای کوچ یا دیوانی قرار داشت که شب بالای آن نشسه بود.
د. م
شما یکبار حکایت کردید که در نیمه های شب ویس نزد شما آمد و گفت که: “ما فیصله کردیم که خود را زنده به دشمن تسلیم نمی کنیم”، آیا از شما سوال کرد یا تائید شما را خواست و یا چطور؟
گلالی داؤود
نی سوال نکرد، تنها همین قدر گفت و بس. و صبح هم که در اتاق درون آمد میخواست زن ها به دست دشمن نیفتند. و شاید بابۀ ویس برایش گفته باشد که نمان که کسی به دست دشمن بیفتد.
بعد از ختم فیر ها، عسکر ها داخل اتاق ما شدند، صدا زدند که کی زنده و کی زخمی است؟ چند دقیقه بعد وقتی ما را برای انتقال به شفاخانه سوار جیپ روسی کردند، هیله دخترم را در سیت پیش روی جای دادند و هنوز به شفاخانۀ جمهوریت نرسیده بودیم که سر دخترم به روی زانویش افتاد. دقایق بعد داکتر های شفاخانۀ جمهوریت، خبر مرگ دخترم را به من دادند و از آن پس خودم هم نفهمیدم که بالایم چه گذشت.
(یگانه جسدی که در بین اعضای کشته شدۀ خانوادۀ داؤود خان در مدفن دسته جمعی پلچرخی، در زمان ریاست جمهوری حامد کرزی، یافت نشد، جسد هیله داؤد، همین دخترک معصوم و مظلوم بود، که در راه شفاخانۀ جمهوریت فوت شده بود. نویسنده)

شواهد جديد از قتل داوود خان و خانواده اش در جريان كودتاي 7 ثور قسمت چهارم

شنیده بودیم که داؤود خان می خواست از ارگ خارج شود، اما بالایش فیر شد، درست است؟
گلالی داؤود
نی، صدراعظم صاحب هیچ قصد رفتن نکرد، اما در شروع شب سه موتر را آورده بودند که اگر کسی از ارگ خارج شود. عمر گفت من نمی روم، من گفتم که من هم نمی روم. سردار نعیم خان و زرلشت (دختر صدراعظم صاحب) قصد رفتن کردند، اما در پیش دروازه فیر شد و به پای (زیر زانوی) سردار نعیم خان خورد و هم انگشت پای زرلشت زخمی شد. دروازه را بسته کردند و دیگر کسی قصد رفتن نکرد.
عمر با من و اولاد ها تا نیم شب در منزل بالا ماندیم. همه چراغ ها را گل کرده بودند که از بیرون داخل را دیده نمی توانستند، اما از کلکین ها در تاریکی شب فیر ها می آمد. هیچکدام ما دست و پاچه نبودیم، تنها اکبر جان رئیس دفتر بسیار ترسیده بود و معنویات خود را باخته بود.
در منزل پائین جائیکه سردار نعیم خان بالای یک کوچ با پای زخمی نشسته بود، نزدیک آن یک دروازه قرار داشت، اکبر جان رئیس دفتر صرف یکبار دروازه را تیله کرد و گفت که دروازه قفل است، اما اگر هوشیاری میکرد و دو سه نفر باهم آنرا تیله میکردند حتمی باز می شد و از آنجا به هر طرف ارگ راه نجات پیدا می شد. اما نمیدانم چرا به فکر کس نرسید.
خالد نزدیک های نیم شب به منزل بالا نزد ما آمد و گفت که دیگر امید رسیدن کمک از بیرون نیست و تمام اوضاع به نفع دشمن است. عمر گفت که باید تا آخرین مرمی بجنگیم. چون در بالا خطر اصابت بم های طیاره بیشتر بود، صدراعظم صاحب عمر را روان کرده بود که با اولاد ها از بالا به منزل پائین بیائید.
ما در حال پائین شدن بودیم و هنوز به هال پائین نرسیده بودیم که از بیرون کلکین، فیر ماشیندار شد و هر چهار نفر ما زخمی شدیم. عمر چون مرمی به قلبش خورده بود، در ظرف چند دقیقه فوت کرد، خودم چندین مرمی به پای، سرین و کمرم خوردم، دختر سیزده سالۀ ما (غزال) مرمی به شکمش خورده بود، هیله دختر پانزده سالۀ ما، زخمش کشنده نبود. هیله دخترم با دیدن دست پدرش با گریه صدا زد که سه انگشتش نیست. من او را در بغل گرفته و برایش گفتم که آرام باش دخترم، بابیت دیگر زنده نیست و تا فردا هیچکدام ما زنده نخواهیم بود.
بعد از نیم شب خالد داؤود نیز زخمی شد و در حالیکه بسیار درد میکشید، از ویس برادرش می خواست که بالای او فیر کند، اما ویس مقاومت میکرد. خالد زاری میکرد که “غیرت کن، فیر کن”، به این ترتیب خالد یک ساعت بعد فوت نمود. خالد راستی آدم بسیار خوب بود و هم بسیار بی غرض بود. ما خانم ها، اولاد ها و کسانی که زخمی شده بودند، در اتاق درون یا اتاقیکه دروازۀ آن در هال موقعیت داشت، قرار داشتیم. جمعاً هفت نفر زخمی شده بود. (منظور از هفت نفر شاید، سردار نعیم خان، زرلشت، گلالی، هیله، غزال، خالد و داؤد غازی بوده باشد. نویسنده)
دختر سیزده ساله ام (غزال) که زخم شدید خورده بود، در اتاق ما، اما از من کمی دور تر و نزدیک به هما جان بیحال افتاده بود. تقریباً یک یا دو ساعت بعد از نیم شب، از هما خواستم که ببیند که غزال هنوز زنده است؟ هما گفت که خاله گک! غزال فوت شده و دست ها و پاهایش یخ شده است.
بعد تر خالد که سرش در بغل خانمش (هما جان) بود، همانطور جان داده بود، و سرعمر بالای زانوی من قرار داشت. نزدیکی های صبح، که کمی روشنی شده بود، داؤود خان در حالیکه کلاه قره قل به سر داشت به اتاق ما داخل شده و نزدیک آمد و در حالیکه رنگش سفید معلوم می شد، به سر عمر خود را انداخته و پیشانی هردو پسرش (خالد و عمر) را ماچ کرد. بی بی جان زینب جان به صدراعظم صاحب گفت که ببین (گلی) تمامش پر از خون است، صدراعظم صاحب گفت که از حال همۀ تان خبر دارم، و لحظاتی بعد از اتاق خارج شد.
من در طول شب در حالیکه خون ریزی داشتم، سرم بالای شانۀ شیما (خانم ویس) بود. شیما گک هم غم اولاد های خود را می خورد که گاهی تشناب می خواستند و گاهی آب می خواستند و هم برای من مرتب آب می رساند که زخمی بودم و تشنه می شدم.
نظام جان غازی در اوایل صبح، برای لحظۀ کوتاه داخل اتاق شد، از او خواهش کردم که کمک کن و دامن دخترم (غزال) را کمی پائین کش کن، ولی حالت نظام جان طوری بود که در مقابل صدا و خواهش من، هیچگونه عکس العملی از او دیده نشد. بعد ها شنیده شد که در ساعات آخر، مرمی به رویش اصابت کرده و کشته شده بود. در طول شب سردار نعیم خان با پای زخمی اش بالای یک کوچ یا دیوان نشسته بود، و صبح جسد او بالای همان کوچ قرار داشت. داؤود غازی نواسۀ داؤود خان نیز در زیر زانو زخم برداشته بود اما می توانست راه برود و در طول شب از یک اتاق به اتاق دیگر میرفت.

شواهد جديد از قتل عام داوود خان و خانواده اش قسمت سوم

یک روز دیگر بیادم است که در خانۀ عایشه جان، عمۀ عمر رفته بودیم، هر سه برادر (عمر، خالد، ویس) با کاکای خود (سردار نعیم خان) بریج بازی می کردند. کاکا از برادر زاده هایش خواست تا نظر شانرا راجع به اوضاع مملکت بگویند.
عمر نظر خود را گفت که وضع مملکت خوب نیست و اوضاع خطرناک شده می رود. عمر می گفت که این نفر هائی که بصورت فوق العاده دو رتبه (۱) ترفیع گرفته اند، باید بعد از گرفتن رتبه ها، کنار می رفتند. خلاصه نظر عمر منفی بود، خالد نه بسیار خوشبین بود و نه بسیار بد بین. اما ویس همرای پدرش (داؤود خان) همنظر بود و نزد صدراعظم صاحب هم کمی معتبر بود. ویس اوضاع را بسیار خوب می دید و همه چیز را آنروز مثبت تعریف کرد. ویس با قدیر نورستانی وزیر داخله و نفر های مثل او، رفت و آمد داشت، یعنی با رژیم هم دست بود.
عمر آدم لایق و درس خوانده بود و از سویس ماستری گرفته بود. نمی خواهم تعریف عمر را بکنم بخاطر اینکه شوهرم بود، عمر راستی یک انسان راست و نترس بود. همانطوریکه مقابل پادشاه ایستاد، در مقابل پدر خود هم ایستاد. روابط عمر چند سال با صدراعظم صاحب خراب بود، تا اینکه در نوروز یعنی یک ماه قبل از کودتای ثور، در جلال آباد با صدراعظم صاحب آشتی و بغل کشی کرد.
د. م
به اجازۀ تان برویم به روز هفت ثور، کجا بودید و چگونه اطلاع یافتید؟
گلالی داؤود
آنروز صبح خبر شدم که خواهرم لیلا ملکیار مریض است و سر دردی بسیار شدید دارد. ساعت ده بجۀ صبح، قبل از آنکه به دیدنش بروم، به دیدن بی بی جان (خانم صدراعظم صاحب) رفته و گفتم که لیلا مریض است و باید بروم. بی بی جان گفت که من هم با تو دیدن لیلا میروم، درین وقت شنکی جان، خواهر عمر هم آمد و گفت که شما را من می رسانم، دریور را نبردیم. تقریباً تا کمی پیش از ساعت دوازده، با لیلا خواهرم بودیم و بعد از آن به طرف خانه برگشتیم.
وقتی موتر ما برای رساندن من، حدود ساعت دوازده، نزدیک منزل ما رسید، دیدم که عمر با بالاپوش خواب در پیاده رو ایستاده و بسیار نفر ها دورش جمع بودند. عمر به مجرد دیدن ما، مرا صدا زد که از موتر پائین نشو و همرای بوبویم به ارگ برو. من قبول نکرده و گفتم که من با تو می باشم و از موتر پائین شدم. شنکی جان و بی بی جان به طرف ارگ حرکت کردند.
عمر در حالیکه با عجله طرف منزل بالا می رفت که لباس تبدیل کند، گفت که متأسفانه از چیزی که می ترسیدم، همان واقع شده. من هم رفتم تا چیزی بردارم و با عجله آماده شدیم و به یک موتر سرکاری که برای بردن ما آمده بود، سوار شده و به طرف مکتب اولاد ها روان شدیم. وقتی نزدیک مکتب رسیدیم، عبدالحی پولیس نزدیک آمد و گفت که موتر از ارگ آمد و اولاد ها را برد. عمر نمی خواست به ارگ برود، من هم شق کردم که اگر تو نمی روی، من هم نمی روم. عمر قبول کرد و ما هم به طرف ارگ روان شدیم.
وقتی به زینه های ارگ بالا می شدیم، عمر بسیار قهر بود و تکرار گفت که: (گلک! آنچه که باید نمی شد، شد). من به عمر گفتم که حالا قهر و آزردگی فایده ندارد. ما در جریان فیر ها داخل ارگ شدیم، وقتی داخل شدیم، یک تعداد در پائین بودند، وقتی ما بالا رفتیم، صدراعظم صاحب در بالا پشت میز دفتر خود نشسته بود. عمر رفت و دست بابه را ماچ کرد.
در دفتر صدراعظم صاحب قبل از ما، وزیر صاحب خارجه (سردار نعیم خان)، اعضای خانواده به شمول پسران و دختران سردار صاحب آنجا بودند. از اشخاص غیر خانوادگی صرف قدیر، سید عبدالاله و اکبر جان رئیس دفتر آنجا بود. سید وحیدالله را هم مختصراً دیدم. عمر و خالد و ویس همه پائین و بالا می رفتند و اوضاع را به صدراعظم صاحب می گفتند. صدای فیر ها از دور و نزدیک به گوش می رسید، بعداً صدای طیارات جت شنیده شد که بر یک قسمت ارگ فیر کرد و آنجا آتش گرفت. در ساعات اول امید بود چون جنگ بود و مقاومت بود.
د.م
آیا داؤود خان با بیرون تماس تلیفونی داشت؟
گلالی داؤود
بلی، تلیفون ها در اوایل کار میکرد، تماس مخابره هم برقرار بود، اما پسانتر قطع شد. داؤود خان تا نزدیک شام در دفتر خود بود، اما قبل از شام با دیگران به منزل پائین رفتند، آنجا اتاق گفته نمیشد، صالون هم نبود بلکه یک هال بود. در آنجا صدراعظم صاحب به وزیر ها و همکار های خود گفت که: “فکر نمی کردم که این چیز واقع شود، من مسؤولیت این واقعه را به عهده میگیرم، شما هر کدام تان می توانید برای نجات خود تصمیم بگیرید و مکلفیت ندارید که این جا بمانید”. بعد از این گفتار صدراعظم صاحب، چند نفر از وزیر ها تصمیم به فرار گرفتند، مثل سید وحیدالله و تیمور شاه جان رفتند و از ارگ برآمدند. صدراعظم صاحب رادیو را می شنوید و وقتی صدای وطنجار را از رادیو شنید، گفت: (ببینید، ای وطنجار هم همرای شان است)

شواهد جديد از چگونگي قتل داوود خان و خانواده اش در جريان كودتاي 7 ثور 1357 قسمت دوم

و حالا که از فوت محترمه گلالی داؤود نزدیک به یک سال میگذرد، و دوستانی چند، طور مکرر توصیه و استدلال نمودند که عمر انسان وفا و بقا ندارد و چشم به هم زدن از دنیا می رویم، لذا باید اظهارات این شاهد معتبر و غمدیده را، با هموطنان خود شریک سازم، تا گوشۀ از تاریخ پر تلاطم کشور ما در تاریکی باقی نماند.

متن صحبت ها با خانم گلالی ملکیار داؤود

آنچه را در ذیل می خوانید، متن یک مصاحبۀ معیاری نیست، بلکه صحبت های خودمانی محترمه گلالی ملکیار داؤود می باشد که مفصل ترین آن بتاریخ چهارم اگست سال ۲۰۰۸ با این جانب داؤود ملکیار انجام یافته است، که اینک برای مطالعۀ هموطنان تقدیم میگردد.
بعد از احوالپرسی و قصه های خانواده گی، صحبت میرسد به موضوعات مربوط به زندگی این بانوی محترم در بین خانوادۀ سردار داؤود خان و به تعقیب آن، روز مرگبار هفت ثور.

داؤود ملکیار
را جع به زنده گی تان در خانوادۀ سردار صاحب داؤود خان یک کمی بگوئید.
گلالی ملکیار داؤود
وقتی با عمر عروسی کردم، در بین فامیل شان بسیار نازدانه بودم، صدراعظم صاحب مرا “گلی” می گفت و بسیار دوست داشت، از ازدواج ما بسیار خوشحال بود. در روز عروسی گفت که خدا عمر را توفیق بدهد که تو را خوش و راضی نگهدارد. صدراعظم صاحب، بابیم و پسران کاکای بابیم را هم بسیار دوست داشت.
یادم است یک روز با عمر (منزل) بالا نزد صدراعظم صاحب رفتیم، از من پرسید که عبدالسلام خان و عبدالجبار خان با خانم میوندوال چه نسبت دارند. برایش گفتم که برادران خانم میوندوال استند. برایم گفت که بسیار مردم نجیب و صادق استند، خصوصاً سلام خان را از نزدیک می شناسم.
در زمان دیموکراسی صدراعظم صاحب هر هفته اخبار مساوات را می خواست و می خواند و خوشش می آمد که میوندوال از حکومت و پادشاه انتقاد میکرد. من میدیدم که با علاقه می خواند.
د. م
شما سردار داؤود خان را در خانه به کدام لقب خطاب میکردید؟
گلالی داؤود
من هرگز او را مستقیماً با نام و یا لقب خطاب نمیکردم، صرف “شما” می گفتم، اما در غیاب شان، بابه داؤود و یا صدراعظم صاحب می گفتم. بی بی جان، خانم داؤود خان، او را تا روز آخر (فرقه مشر) خطاب می کرد و عجیب بود که خانم وزیر صاحب خارجه، سردار نعیم خان را تا روز آخر “وزیر معارف” خطاب میکرد (با خنده).
د. م :
دختران و پسران شان، پدر و مادر را چه خطاب میکردند؟
گلالی داؤود
پسران و دختران همه پدر شانرا بابه می گفتند و مادرشان را بوبو صدا می زدند.
د. م
مناسبات در خانه و بین اعضای فامیل چگونه بود؟
گلالی داؤود
فوق العاده احترام کارانه. من همه را هم دوست و هم احترام داشتم. شیما خانم ویس و هما خانم خالد یعنی زن های ایورهایم، مرا بسیار دوست و هم احترام داشتند، هر دوی شان دختر های بسیار خوب بودند.
د. م
مناسبات عمر جان با پدرش ( سردار صاحب) چطور بود؟
گلالی داؤود
بعد از کودتای سرطان با پدرش هم نظر نبود. بیشتر با سردارنعیم خان نزدیک بود. خصوصاً از روزی که الیاس مسکینیار نزد عمر آمد و قصۀ قلعۀ زمان خان را کرد. عمر رنگش تغییر کرد و از همان روز به بعد با رژیم و پدر مخالف شد. بعضی ها هم نقش خراب بازی میکردند. مثل اکبر جان رئیس دفتر همیشه خانۀ ما می آمد و عمر را در مقابل پدرش بد بین می ساخت. تا اینکه یک روز من قهر شدم و به عمر گفتم که اکبر جان را بسیار راه نده. و یک روز هم به خود اکبر جان گفتم که کار خوب نمی کنید. او به من چیزی نگفت، اما در آخر روز خبر شدم که از من به عمر شکایت کرده بود. یک آدم مشکوک دیگر، عبدالاحد ناصر ضیا بود که در آستین سردار نعیم خان جای گرفته بود.
کسانی که از کار کشیده می شدند پیش عمر می آمدند و شکایت می کردند. حسن شرق وقتی سفیر مقرر شد، همرای خانم خود پیش عمر آمده و بسیار خلق تنگ بود و شکایت داشت که ما را از وطن دور کردند.
وزیر صاحب خارجه با عمر بسیار نزدیک بود. یک روز وزیر صاحب خارجه با بی بی جان خانم شان به خانۀ ما آمدند، درین وقت واصفی همرای عمر نشسته بود و صحبت میکردند. وزیر صاحب خارجه به عمر گفت که اگر ما ده نفر مانند واصفی می داشتیم، اوضاع مملکت چنین نمی بود. بعد از کودتای ثور، واصفی هم در زندان پلچرخی با ما زندانی بود، با ما جوانمردی کرد و به ما احوال فرستاد که از یک هزار تا صد هزار افغانی ضرورت باشد، دریغ نخواهم کرد.
وزیر صاحب خارجه (سردار نعیم خان) مثل عمر با قدیر نورستانی و عبدالاله و این نفر ها خوب نبود، اما همرای واصفی و چند نفر دیگر مثل او بسیار نزدیک بود. یک دفعه پنج وزیر مانند عطایی، واصفی و وحید عبدالله و دو نفر دیگر آمدند پیش عمر و بعد از صحبت ها به ارگ رفتند که یکجایی استعفا بدهند، قرار شنیدگی صدراعظم صاحب با تمسخر به وحید عبدالله گفته بود که تو خو وزیر نیستی، چرا درین جمع آمدی؟

شواهد جديد قتل عام خانواده داوود خان در جريان كودتا ( خلاف آنچه تا كنون روايت شده است) قسمت اول

داوود خان وخانواده اش چگونه کشته شدند؟

نويسند: محمد داؤود ملکیار



شاهدی از داخل ارگ، پرده از اسرار مهمی برمیدارد

فهرست

مقدمه:
پیرامون تأخیر سخنان مرحومه گلالی ملکیار داؤود
متن صحبت ها با خانم گلالی ملکیار داؤود
گواهی سر پرستار شفاخانۀ جمهوریت
صحبت با داؤود غازی (نواسۀ محمد داؤود خان)
سخنان محترم فضل الرحمن تاجیار معاون گارد جمهوری
نتیجه

رازی که در آغاز راز نبود

ادامه نوشته

شواهد جديد مبني بر چگونگي قتل داوود خان رئيس جمهور افغانستان و خانواده اش در جريان كودتاي هفت ثور

داوود خان پسر عزيز خان، پسر عمو و شوهر خواهر ظاهر شاه در سال 1352 با كمك تعداد از افسران نا راضي در يك كودتا سلطنت 40 ساله ظاهر شاه را سرنگون كرد و با اعلام پايان كار سلطنت، نظام جمهوري را اعلام نمود و خود به عنوان رئيس جمهور به مدت 5 سال رئيس جمهور افغانستان بود. در تاريخ 7 ثور سال 1357 افسران وفادار به نظام كمونيستي تحت رهبري دو جزب خلق و پرچشم به رهبري جنرال عبدالقادر افسر نيروي هوايي اقدام به كودتا بر عليه داوود خان كردند كه منجر به سرنگوني نظام جمهوري داوود خاني و شكل گيري نظام جمهوري دموكراتيك در افغانستان شد. در جريان اين كودتا، داوود خان با كليه اعضاي خانواده خود كه همه در داخل ارگ ( قصر سلطنتي ) بودند، كشته شدند. از ابتدايي اين جريان گفته مي شد كه داوود خان با خانواده اش در اثر تير اندازي كودتاچيان كشته شدند، بعدها كليه آثار مكتوب حتي از افسران شركت كننده در حمله به ارگ عين اين مطلب منتشر شد و حتي جنرال عبدالقادر رهبر كودتا نيز در كتاب خاطرات خود بر اين مطلب تاكيد كرده است. هرچند در زمان كودتا روزنامه اطلاعات چاب تهران از خود كشي داوود خان در آخرين لحظه تصرف قصر توسط كودتاچيان خبر داده بود اما به زودي فراموش شد. اكنون 45 سال بعد از آن حادثه مدارك وشواهد جديد از زبان فردي از خانواده داوود خان كه در داخل ارگ بوده و كليه حوادث را به چشم خويش ديده و خود به شدت زخمي شده بود، به بيرون درز كرده كه پرده از راز جديد بر مي دارد. اين شاهد زنده فرضيه كشته شدن داوود خان و خانواده اش توسط كودتا چيان را تكذيب كرده و بر خود كشي دست جمعي و قتل عام خانوادگي قبل از تصرف ارگ توسط كودتا چيان تاكيد كرده است. عين اين گزارش كه توسط محمد داوود ملكيار از زبان شاهد زنده حادثه يعني گلالي ملكيار داوود، عروس داوود خان و همسر عمر پسر داوود خان بازگوشده در چند قسمت جهت درج در تاريخ گذاشته مي شود.

تاریخ فرهنگ و تمدن شیعیان افغانستان

تاریخ تحولات فرهنگ و تمدن، بخش از تاریخ اجتماعی است که به تحولات فرهنگی و دستاوردهای علمی جامعه مورد مطالعه در گستره زمانی معین می پردازد. در تاریخ فرهنگ و تمدن، آفرینش های علمی و فرهنگی، نو آوری ها و خلاقیت و پیشرفت جامعه در ابعاد ذهنی و فکری و علوم و فنون مورد دقت قرار می گیرد. برایند جامعه متمدن، ابداعات و اختراعات و پیشرفت سبک زندگی است. جامعه ای در حال تحول بطور آهسته و با آهنگ متعادل، دیگر گون می شود وتغیرات وسیعی را به تجربه می گیرد. بزرگترین بازخورد و نشانه تمدنی یک جامعه تساهل، مدارا، بالا رفتن آستانه تحمل، خویشتن داری، قضاوت بر مبنای خرد و پذیرش نظم اجتماعی می باشد. جامعه ای که به تعالی فرهنگی می رسد، امور اجتماعی نهادینه می شود و درشاهراه تمدن قرار می گیرد و بدین گونه موجبات رشد فضایل اخلاقی، وملکات انسانی چون هنر و علم آماده می شود.

ادامه نوشته

ضرورت باز خواني حادثه افشار

روایت یک شاهد عینی از فاجعه افشار 😢😢
افشار زخم ناسور

سلام بر شهدای مظلوم افشار.

میخواهی بدانی که در افشار چی گذشت؟ پس بخوان.
راستی، آیا میدانستید که افشار دوبار فروخته شد؟؟

تقریباً یک سال از فاجعه افشار (فروختن سنگر های دفاعی)گذشته بود. هیچکسی خبر نداشت که در افشار چی میگذرد چون بعد از سقوط افشار دیگر هیچ کسی به افشار نرفته بود و تعداد زیادی مفقود بود و هیچ کسی نمیدانست که آنها شهید شده اند یا اسیر شده اند. بابه مزاری درین مدت دو نفر از خاینین (کربلایی دُر محمد و جنرال صداقت) را که سنگر هایشان را فروخته بودند، اعدام کرده بود. سوال هایی زیادی وجود داشت که دیگر که‌ها در معامله افشار دست داشته اند؟ اگر چه مردم جواب این سوال را میدانستند که اصل نفر (خاین اصلی) سید حسین انوری است اما مردم در تعجب بودند که چرا بابه رسماً اعلان نمیکند که انوری مجرم اصلی است؟ بابه درین مورد خاموش بود. زیرا نمیخواست مردم خشمگین و مسلح به خاطر جنایت انوری دست به قتل عام سادات بیگناه بزنند که درست نبود.
به تازگی نیرو های شورای نظار با نیرو های جنبش ملی (نیرو های دوستم) در مناطق مکروریان، جاده میوند و بعضی نقاط دیگر در شرق کابل درگیر شده بودند. در حقیقت حالا مسعود با همه اقوام کشور (پشتون، هزاره و ازبک) درگیر جنگ بود. نیرو های شورای نظار خیلی ضعیف شده بودند مورال نظامی شان را از دست داده بودند. به حدی دست و پاچه شده بودند که بعضی از پوسته هایشان در مناطق سیلو و خوشحال خان مینه حاضر بودند بدون جنگ، تسلیم نیرو های حزب وحدت شوند. مردم هزاره هم که از فاجعه افشار خشمگین بودند و زخم افشار بر دل هایشان تازه بود این شرایط را زمانِ خوبی برای باز پس گیری افشار میدانستند.

ادامه نوشته

ريشه هاي تاريخي فلاكت مردم افغانستان

فرايند ساخت يك ملت طولاني، زمان بر و پر چالش است؛ اما اين مسير با موفقيت طي شود برايند آن ملتي مي شود بزرگ، هوشمند، زيرك، و تمدن مدار. شايد اين سوال به ذهن بيايد كه ما در افغانستان ملت واحد داريم؟ هركس از زوايه خاص فكري خود مي تواند به اين سوال پاسخ گويد اما آنچه به نظر نويسنده اين سطور مي آيد ملت سازي در افغانستان ناكام مانده و افغانستان به جاي ملت واحد، داراي ملت هاي متعدد است زيرا ملت زماني شكل مي گيرد كه هويت واحد در پرتو ملي گرايي معتدل شگل بگيرد. چرايي اين موضوع  از نظر تاريخي مربوط به خودكامكي شاهان و سلاطين است كه اجازه شكل گيري ملت واحد را ندادند. در نوشته اين خود كامگي بيشتر نمايان شده است.

مورخان غربی اغلب امیر عبدالرحمان خان را به‌‌عنوان امیر آهنین و بنیادگذار نظام سیاسی افغانستان نوین نامیده‌‌اند. ساختار و جغرافیای سیاسی افغانستان از زمان وی تا کنون تقریبا تغییری نکرده است. به همین جهت این تعبیر دور از حقیقت نیست. مطالعه‌ی سیاست عصر امیر عبدالرحمان از آن جهت برای تحلیل افغانستان امروز مهم است که هنوز میخ قدرت بر پاشنه دروازه‌ای می‌‌چرخد که او آن را برای افغانستان تراشیده است. حکومت‌های شاهی، جمهوری، حکومت مجاهدین و امارت اسلامی هر کدام به‌نحوی انعکاسی از چهره حکومت عبدالرحمانی از خود نشان داده‌اند. حکمرانان افغانستان در قرن بیست‌ویکم حتا در بیست سال حضور غرب بعد از یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ با وجود تحول در ساختار ظاهری قدرت، همیشه کوشیده‌‌اند که روح سیاست را بر مبنای اقدامات عبدالرحمانی استوار سازند. برای نمونه در بیانیه آقای حامد کرزی برای حل بحران آتش‌ زدن قریه‌های بهسود از سوی کوچی‌های مسلح در سال ۱۳۸۶ به فرمان‌های صادره عصر عبدالرحمان، استناد شده بود.

برای فهم زمینه‌های شکل‌گیری حکومت امیر عبدالرحمان لازم است کمی به عقب برویم و تاریخ کشور را از ۱۸۳۹ یعنی تهاجم اول انگلیس مرور کنیم. امیر دوست‌‌محمد خان حاکم وقت افغانستان در ۱۸۳۹ تسلیم انگلیس و از قدرت خلع گردید. او چهار سال بعد با حمایت انگلیس دوباره به قدرت رسید و در معاهده لاهور تعهد سپرد که بخشی از خاک کشور خود را همراه با استقلال آن در اختیار انگلیس بگذارد. افغانستان از ۱۸۴۳ یعنی آغاز امارت مجدد دوست‌‌محمد خان دیگر حق نداشته است بدون اجازه حکومت انگلیسی هند روابط خارجی قایم نماید. امیر در قبال این عمل سالیانه مبلغی پول به‌‌عنوان کمک از آن حکومت دریافت می‌‌‌کرد.

محمدیعقوب خان فرزند امیر دوست‌‌محمد خان بعد از فرار و مرگ امیر شیرعلی خان در ۱۸۷۹ به مدت چند ماهی قدرت را در افغانستان به دست گرفت. او در معاهده گندمک در برابر میجر جنرال سرکیوناری مانند پدرش سر فرودآورد و در بدل سالیانه شش صد هزار روپیه هندی در فقره سوم معاهده، استقلال وطنش را فروخت و قبول کرد که سیاست روابط خارجی افغانستان را انگلیس تعیین کند. در فقره دهم همان معاهده قبول کرد که بخش‌های دیگر از خاک سرزمینش به انگلیس واگذار گردد. کیوناری او را تحت الحفظ به کابل آورد و سپس با خفت به هند منتقل کرد. انگلیس‌‌ها افغانستان را برای بار دوم اشغال کردند.

مردم افغانستان بار دیگر نبرد سنگین علیه انگلیس‌‌ها را آغاز کردند. جنگ میوند و جنگ‌های بزرگ دیگر در این دوره اتفاق افتاد. در این زمان امیر عبدالرحمان خان فرزند محمدافضل خان نواسه پاینده خان بارگزای از قوم محمدزای، بر اثر جنگ‌های بیرحمانه‌ی درون خاندانی به بخارا گریخته بود، در این زمان با اشاره انگلیس به افغانستان بازگشت و در چاریکار مستقر گردید. مردم افغانستان بار دیگر در عرصه سیاست میدان را رها نموده و رهبری را به وی واگذار کردند. به روایت غبار بیش از یکصدهزار مسلح در زیر فرمان وی در چاریکار جمع شده بودند تا انگلیس را از کابل بیرون نمایند؛ اما امیر آهنین در نامه نگاری که با سر کیوناری در کابل داشت، از همان چاریکار تعهد سپرد استقلال و سیاست خارجی افغانستان را مانند اسلاف خود به انگلیس واگذارد و سرحد دیورند را به‌‌عنوان مرز میان افغانستان و دولت انگلیسی هند بپذیرد. او بعدها در معاهده دیورند، در بدل دریافت سالیانه یک میلیون دوصدهزار تا یک میلیون هشت هزار روپیه هندی تعهدات خود به انگلیس را نهایی و رسمی کرد. امیر علاوه بر این موارد، در برابر انگلیس تعهد سپرده بود تمامی رهبران مبارزه علیه انگلیس را از میان بردارد و امنیت و آذوقه لشکر انگلیس را تا مرز دیورند تأمین نماید. بدین ترتیب در جنگ دوم انگلیس و افغان نیز این انگلیس بود که به پیروزی نائل گشت نه مردم افغانستان.

امیر بعد از تکیه بر تخت کابل، به وعده خویش در حبس و اعدام سران قیام علیه انگلیس وفا کرد. درحالی‌که به جز سردار محمدایوب خان از قندهار، بقیه به او بیعت کرده بودند، همه را دستگیر کرد. ایوب خان بعد از جنگ قندهار به ایران گریخت. محمدجان خان وردک و برادرش محمدافضل خان، عصمت الله خان و بهرام خان جبارخیل،  محمدافضل خان و محمد موسی خان صافی اعدام یا سنگسار شدند. امیر، ملا دین محمد معروف به مشک عالم از سران قیام علیه انگلیس را به کابل فراخواند، ملا گفت سه هزار تن از مردمم را زندانی کردی رها کن، امیر وی را ملقب به موش عالم کرد. بعد از مرگ ملا دین محمد، پسرش و مردم اندر را که علیه ظلم امیر قیام کرده بودند، سرکوب کرده  بسیاری را گردن زد.

با به قدرت رسیدن امیر عبدالرحمان خان، مرزهای کشور برای همیشه تثبیت گردید و بعد از ده‌‌ها سال حکومت‌‌های ملوک‌الطوایفی فرزندان امیر دوست‌‌محمد خان از بین رفت و اداره فوق‌العاده متمرکز و پولیسی و نه دولت در کابل شکل گرفت. عبدالرحمان خان تهداب نظام استبداد قبیلوی جدید را به کمک انگلیس و بر ویرانه باقی‌مانده از جدال‌های ویرانگر اسلاف خود بنیاد نهاد.

ب. اداره و تشکیلات

امیرعبدالرحمان از ۱۸۸۰ تا ۱۹۰۱ به مدت بیست سال با مشت آهنین حکومت کرد و در سن ۵۵ سالگی بر اثر مرض نقرس از دنیا رفت. او به هیچ کس اعتماد نداشت و شدید معتقد به تمرکز قدرت بود. از این جهت در عمل تشکیلات دولتی به وجود نیاورد. خود هم پادشاه بود، هم صدراعظم هم وزیر حربیه، هم وزیر داخله و هم مسئول تمام اداره‌های دیگر؛ یعنی اداره‌ی با صلاحیتی جز دفتر کار خودش در کشور شکل نگرفت. تمام توجه وی به ایجاد ارتش قدرتمند و اداره کوتوالی یا پولیس بود. در کنار این ادارات رسمی، اداره‌های مخفی و غیر مسئول مانند «نام‌گیرک» یا «شش کلاه» وجود داشت که افراد مشخص را بدون اطلاع قبلی دستگیر و بدون هیچ محاکمه سربه نیست می‌کردند.

امیر در کابل و سراسر ولایات تشکیلات دولتی به گونه‌ای که در هند یا ایران مرسوم بود، ایجاد نکرد؛ بلکه دفاتری ساخت که در آن نائب الحکومه‌‌ها همراه با مردان و زنان اداره جاسوسی کار می‌‌کردند و مهمترین کارشان گرفتن مالیات بود. در طول دوره حکومت امیر، انواع جدیدی از مالیات از مردم به زور اخذ می‌گردید. مالیات بر زمین، مالیات بر مواشی و حیوانات از شتر تا بز و الاغ، زکات، مالیات جُل و جوال، مالیات دکان، مالیات دود از خانواده‌های که نه زمین داشتند و نه حیوان، مالیات بر صادرات، مالیات بر واردات، مالیات بر ازدواج و غیره. فساد و بی‌پرسانی به اندازه‌ای در اداره امیر وجود داشت که بسیاری از مردم به خاطر ناتوانی در پرداخت ۱۰۰۰ افغانی یا ناتوانی در پرداخت رشوه به مأموران خودسر، اعدام می‌گردیدند.

به روایت غبار، و کاتب، با این‌که امیر از اهمیت فرهنگ و اندیشه آگاه بود، هرگز یک قدم برای آبادی فرهنگی وطن برنداشت. مصلی هرات را ویران کرد و در بیست سال حکومت خود حتا یک مکتب نساخت و یک ورق روزنامه و جریده اجازه نشر نداد. او اجازه نداد حکومت انگلیسی هند راه آهن کویته را به قندهار متصل کند. از نظر وی اگر مردم با دنیای خارج آشنا و یا باسواد می‌شدند، برای قدرت وی خطرناک بودند.

ج. نظامی‌گیری و حکومت ترس و اختناق

امیر تنها اداره‌ و تشکیلاتی را که باور داشت، ارتش و نظام بود. او ارتش قدرتمند حدود صد هزار نفری ساخت و اداره کوتوالی یا پولیس، اداره تفتیش و جاسوسی طویل و عریض تأسیس کرد. تنها کارخانه‌های که ایجاد کرد، کارخانه‌های اسلحه سازی بود. اداره جاسوسی امیر به اندازه‌ی وحشت و ترس در مردم ایجاد کرده بود، که کسی جرئت نداشت در خانه با همسر یا فرزندان خود سخنی درباره‌ی حکومت بگوید. در تشکیلات وی نه نظارت وجود داشت و نه بررسی. امیر وقت نداشت که ادعاها را بررسی نماید، صرف راپور جاسوسان موجب می‌شد که حکم اعدام، بردگی خانواده یا نابودی قومی را رقم بزند. جان آدمی به اندازه‌ی بی‌ارزش شده بود که به روایت غبار جاسوسان سر یک گیلاس چایی یا یک کاسه قیماق شرط می‌بستند که می‌توانند با یک گزارش ساده جان کسی را بگیرند.

د. جایگاه مردم در حکومت.

امیرعبدالرحمان تنها در برابر حکومت انگلیس چون موم نرم و قابل انعطاف بود؛ اما نسبت به مردم افغانستان هیچ رحمی نداشت. وقتی کارمندانی یکی از ادارات ارگ از وی تقاضایی کردند، به روایت غبار در جواب عریضه‌اش نوشت: «برپدر و مادر شما مرزاهای که در این کاغذ مهر و دستخط کردید لعنت و بر شما‌‌ها هزار لعنت بر هرکدام شما باد، همه شما پدر و مادر آزار استید، تمام مُرداری از دفترها از شمایان است. فقط خدم نوشتم امیر عبدالرحمان».

فساد، اتهام بستن به مردم، قتل و غارت اشخاص و مالیات کمرشکن باعث گردید که تقریبا در مقاطع مختلف از تمام نقاط کشور مردم علیه حکومت وی قیام کنند. او قیام‌‌های مردم پنجشیر، نورستان، بدخشان، شمالی، قوم نورزای، قوم اچکزی قندهار،  علی خیل، اندر، مقر، سلیمان خیل، غجای و… را سرکوب و هزاران تن از آنان را حبس یا اعدام کرد. او نسبت به مردم هزاره نسل‌‌کشی و جنایت علیه بشریت مرتکب شده و قریب ۶۳ فیصد آنان را نابود و اراضی‌شان را تصرف کرد.

امیر عبدالرحمان برای گرفتن مال و جان مردم حرص سیری‌ناپذیر داشت. اداره جاسوسی برای این درست شده بود که هستی مردم را بگیرد و اگر کسی تقلا می‌کرد، متهم به خیانت ملی و شورش علیه پادشاه شده خود اعدام و خاندانش برده و اموالش ضبط می‌شد. امیر در تمام ولایات محابس و شکنجه‌گاه‌‌ها درست کرده بود. علاوه بر این ها، سیاهچاله‌‌هایی هم داشت که سال‌ها اگر می‌گذشت کسی حتا تفهیم اتهام هم نمی‌‌شد. غبار برخی از رایج‌ترین انواع شکنجه‌های وی را چنین فهرست کرده است: کُنده، وُلچک، غره بغرا، زولانه، قین و فانه، تیل داغ، قطع اعضا، بیدارخوابی، کورکردن، برچپک، چاندماری، غرغره، حلال کردن، سنگسار، بستن به دهن توپ، پاره کردن با درخت و… این گونه بود که کشور را به گورستان و شهر ارواح از مردمان تقریبا صد فیصد بی‌سواد و فقیر درست کرده بود.

به روایت سراج التواریخ، بابه برقی یکی از شکنجه‌گران چرسی امیر، مردم را با شکنجه وادار به اقرار کارهای ناکرده می‌کرد. زولانه‌های زندان‌‌های امیر تا چندین سیر کابل وزن داشتند. برای نمونه در یک روایت از یکی از جلسات امیر چنین نقل شده است: «امیر بدون سوال و جواب دیگر امر کردند، دو نفر را غرغره، دستان چهار نفر و گوش‌‌های سه نفر را قطع، چشمان دو نفر کشیده شود. سه نفر را اشکم بدرند و روی اشتر در بازار تشهیر کنند… چشمان صاحبزاده‌ها را نیشتر بزدند… به روایت غبار، در ۱۸۹۴ یک نفر سپاهی به جرم تمرد به نزد امیر آورده شد، او را سه شبانه روز در جنده کوتوالی (پولیس) به درخت بسته شکنجه کرد تا اعتراف کند که چه قصدی داشته است. از جمله با قطعه خمیر دور سر او کاسه درست کردند و در داخل آن روغن جوشانیده ریختند تا از رنج زندگی برست.

بسیاری از مردم از ترس شکنجه‌ به گناهان ناکرده اقرار می‌کردند تا زودتر اعدام شوند. آمده است که میرزا عبدالروف خان نائب کوتوال از افسران مورد اعتماد امیر متهم شد که کاغذهای باطله مسوده سنجش مصارف را بعد از پاکنویسی در کتاب اساس، پاره کرده و دور انداخته است. همین کافی بود برای نابودی او. او زندانی شد و گفت تاب شکنجه ندارم و به سوزاندن اوراق اقرار کرد. فردایش او را به دهن توپ بسته پاره پاره کرده و خاندانش به بردگی و اموالش به مصادره رفت. به روایت غبار یکی از جلادان ارگ هر روز عصر در جلو محبوسین ساتور بزرگ خود را تیز می‌کرد و می‌‌گفت امشب خون کدام یک را دلت کشیده است و هر شبی تعدادی را سلاخی می‌‌کرد. این‌‌ها جدای از رفتار خودسرانه و قتل‌‌های گمنام اداره‌‌های چون نام گیرک و شش کلاه بود.

عبدالرحمان خان علاوه بر موارد فوق، مردم اندر و نورستان را قتل عام کرد. مردم اندر را متهم به شورش و نورستانی‌ها متهم به کفر بودند. او ۶۳ در صد جمعیت مردم هزاره را در نسل‌‌کشی بین سال‌های ۱۸۹۲ تا ۱۸۹۷ نابود کرد. کودکان و زنان‌شان را به تجار هندی و روس بفروخت و بنا به روایت سراج و تیمور خانف، قریب به یک میلیون جریب از اراضی‌شان را غصب کرده به لشکریان و قوم خود واوگذار کرد.

ه. جایگاه قبیله پادشاه در حکومت

امیر عبدالرحمان به رغم  کشتار و خشونت غیر قابل توصیف علیه مردم افغانستان، نسبت به خاندان خود به خوبی رفتار می‌‌کرد. از نظر امیر در افغانستان تنها خاندان محمدزایی‌‌ها حق زندگی آبرومندانه داشتند و بقیه چیزی جز پرداخت مالیات و جزیه ارزشی دیگری نداشتند. از این رو امیر به‌راحتی زنان و کودکان دیگر اقوام را به سیک و هندو و روس می‌‌فروخت تا هزینه خانواده و قبیله‌اش تأمین شود.

در مورد خویش خوری و فساد در اداره امیر عبدالرحمان غبار آورده است: او تمام ادارات و ولایات را به قبیله و اقوام نزدیک خود واگذار کرده بود. هرکدام از آنان تبدیل به قصابان مردم افغانستان شده بودند. آن‌‌ها بر مردم فشار می‌‌آوردند تا مجبور به سرکشی شوند آن گاه بهانه به دست آورده نابودشان می‌‌کردند. فساد در اداره وی فراتر از تصور بود. برای نمونه شخصی به نام سلطان محمدخان پیرمردی که قادر به راه رفتن نبود به خاطر انتساب به قبیله امیر والی میمنه منصوب شد. او آنقدر رشوت گرفت و ثروت اندوخت که رسوایی‌اش قابل پنهان کردن نبود. امیر دستور داد ۲۵۸ راس اسپ، یک گله گاو، یک گله گوسفند، ۱۳ نفر شتر، ۳۸ بار شتر اموال او را در مزار بفروشند. این در حالی بود که مردم به‌دلیل ناتوانی در پرداخت اندک مالیات، اعدام می‌شدند و یا اولاد خود را می‌‌فروختند.

به روایت غبار، امیر سخاوتمندانه از مالیات برگرفته از خون مردم افغانستان، برای تمام قبیله محمدزای در سال ۱۸۹۳ معاش سالیانه تعیین کرد، حتا برای کسانی که هیچ وظیفه‌ی نداشتند. هر مرد در سال ۴۰۰ روپیه و هر زن در سال ۳۰۰ روپیه از خزانه دریافت می‌کردند. سران قبیله و سرداران بزرگ معاشات نجومی داشتند، برای مثال سردار محمدابراهیم خان فرزند امیر شیرعلی خان که در هند زندگی می‌کرد، سالانه چهل و هشت هزار روپیه مستمری می‌‌گرفت. شاید تعیین ارزش این ارقام برای خواننده کمی دشوار باشد. برای این‌که بتوانیم حدس بزنیم این مبالغ چه ارزشی داشته است، باید بگویم که طبق روایت سراج، فرهنگ و غبار قیمت یک نرگاو بزرگ و قلبه‌ی کمتر از پنجاه افغانی بوده است.

بیست سال حکومت امیر بدین نمط گذشت. سیاست خارجی اداره وی را انگلیس تعیین می‌‌کرد و در سیاست داخلی کاری نبود که نسبت به مردم افغانستان روا نداشته باشد. فرزندش امیر حبیب‌الله خان نیز به مدت بیست سال دیگر همین سیاست را تعقیب کرد. بعد از وی نیز حتا تا زمان ما، ارگ کابل مردم افغانستان را نا محرم دانسته و قدرت را حق شخصی و میراث خاندانی خود می‌‌شمارد. بدین جهت هر گونه فساد، تبعیض، دزدی، غارت، بیرحمی، وطن فروشی و نابودی سرنوشت مردم، امر عادی تلقی می‌گردد. تا زمانی که این طرز فکر در این سرزمین تحت هر نامی حاکم باشد، این خاک هرگز روی سعادت و ترقی را نخواهد دید.

امیر عبدالرحمان خان، سیاست تبعیض و نسل‌‌کشی قومی را در افغانستان به عریان‌ترین شیوه‌ی آن نهادینه کرد و این سیاست در دوره‌ی شاهان بعد از وی نیز ادامه یافت: دشمنی با عدالت و دموکراسی، دشمنی با صندوق انتخابات، دشمنی با زنان، دشمنی با علم و دانش، دشمنی با مشارکت اقوام در سرنوشت کشور. سیاست فساد و تبعیض بخشی از میراث عبدالرحمانی است که تا زمان ما به اشکال گوناگون همچنان ادامه دارد. میراث‌داران این سیاست به‌جای شرمساری و عذرخواهی از مردم افغانستان، همچنان دیگران را به ایجاد تفرقه، به جاسوسی بیگانه و تئوری نخ‌نمای توطئه متهم می‌کنند. جای تأسف است که برخی از مردم افغانستان با این‌که خود قربانی این طرز فکر هستند، از روی نادانی یا برای تعلقات تباری چشم و گوش بسته از این طرز فکر و از این ذوات بدنام با افتخار یاد کرده و حمایت می‌کنند. درحالی‌که این سیاست و این حاکمان اگر برای آن‌‌ها کار می‌‌کردند و سودمند بودند، باید دست‌کم شهرهای آن‌‌ها آباد می‌‌شد و مردم به‌جای خوردن نان تریاک، قاچاق یا فروش اولاد خود از راه‌‌های مشروع کسب رزق می‌کردند. علم و دانش‌شان افزایش می‌‌یافت و ترقی می‌‌کردند. افسوس که تا جهل در میان مردم باشد، غارتگران همچنان پادشاهی می‌‌کنند.

امیر عبدالرحمان خانحکومت مرکزگرا

زندگینامه مرحوم آیت الله شیخ محمد حکیم صمدی

خبر دردناک وفات عالم فرزانه حضرت آیت الله صمدی، باردیگر جامعه علمی و مذهبی کشور را تکان داد و در شوک فرو برد. او از سلسله عالمان بزرگ افغانستان و از فقها و اندیشمندان بنام صد سال اخیر در این مرز و بوم بود. با رفتن او خلاء بزرک در پیکر جامعه به وجود آمد و ثلمه عظیم وارد شد که به یقین جبران آن سالهای زیاد را در بر می گیرد. مرحوم آیت الله صمدی شخصیت وارسته و نام آشنا از لحاظ خانوادگی، علمی، سیاسی و فرزانگی بود، هرچند واکنشهای خوب و پیام های ارزنده ای در رسانه ها و فضای مجازی نسبت به واقعه دردناک فوت این عالم دینی منتشر شد اما جایگاه بزرگ وی، واکنش بزرگتر را می طلبد.. آنچه در ذیل می آید مرور است کوتاه بر جنبه های مختلف زندگی این عالم فاضل.

ادامه نوشته

یادی از یک روحانی گمنام: مرحوم شیخ غلام حسن افضلی معروف به شیخ سفرقول

قریه امبولاغ محل پرورش و زندگی روحانی بزرگ و چهره تابناک زهد و تقوا مرحوم شیخ سفرقول است. شیخ غلام حسن معروف به شیخ وکیل یا شیخ سفر قول، فرزند محمد افضل و نوه ملا فقیر در سال 1301ش در قریه روزی مسکه دیده به جهان گشود؛ بعد از رسیدن به سن بلوغ، در نزد مرحوم آخوند نیقول و مرحوم ملا اسماعیل روزی دروس ابتدایی را فرا گرفت، آنگاه راهی حوزه علمیه نجف اشرف شد. ایشان اولین روحانی از منطقه بزرگ مسکه و اطراف بود که درس خوانده نجف محسوب می شد. او از خرمن علم و دانش حوزه علمیه نجف، خوشه های فراوان چید و از محضر اساتید بزرگ و معروف آن دوره مقیم نجف چون مرحوم آیت الله العظمی حکیم و مرحوم آیت العظمی خویی استفاده های فراوان برد و بعد از رسیدن به مدارج علمی بالا، جهت تبلیغ آموزه های دینی و ترویج فرهنگ اهل بیت عصمت و طهارت (ع ) به منطقه و زادگاه خود بازگشت و یک باب مدرسه دینی را ایجاد نمود. مرحوم شیخ سفرقول ضمن تبلیغ احکام شریعت، در مدرسه مذکور مشغول تدریس و تربیت شاگردان علوم دینی بود و در حل و فصل دعاوی و صلح ذات البین و نشر معارف دینی به غرض تعمیق باورهای اسلامی و زدودن خرافات و اوهام از جامعه، سعی و تلاش فراوان کرد. مرحوم شیخ سفر قول نائب مرجع تقلید بزرگ جهان تشیع حضرت آیت الله العظمی حکیم بود و بعد از فوت ایشان نیابت مرحوم آیت الله العظمی خوی را به دست آورد.  منزل وی در قریه سفرقول بعنوان نائب امام، محل رجوع مومنین  و علمایی جاغوری بود. چراغ عمر مرحوم شیخ سفر قول دبیری نپائید و بعد از 57 سال زندگی پر برکت و تاثیر گذار در جامعه دینی، سرانجام در سال 1357ش در قریه سفر قول دیده از جهان فرو بست و در شب بیست و یکم رمضان  در قریه امبولاق به خاک سپرده شد. نام نیک، رفتار حسنه، تقوا و پاکدامنی و تلاش خستگی ناپذیر در تبلیغ معارف دینی، بخش از خصوصیات شخصیتی مرحوم شیخ سفر قول است که برای همیشه در حافظه تاریخی مردم باقی خواهد ماند.

نویسنده: علیجان سعیدی

لیسه هدایت و خدمات مدیر اشرف زاهدی

 

مکتب هدایت که در قریه سنگ شانده قرار دارد، در سال 1354ش در دوره جمهوری داود خان شروع به کار کرد و به علت نبود ساختمان و تعمیر مناسب، کلاسهای آن ابتدا در زمین سرباز و در فضای آزاد بر گزار می شد. در 1355ش بودجه دولتی احداث ساختمان مکتب تخصیص یافت، کار ساخت و ساز به سرعت آغاز شد و در کمتر از دوسال به پایان رسید. مکتب هدایت در دو واحد آموزشی و استراحتگاه معلمان، دارای ساختمان مدرن سنگی و 21 کلاس درس در زمینی به وسعت تقریبی سه هزار متر قرار دارد ودر سال 1357ش همزمان با تعطیلی مکاتب و شروع جنگ و نا آرامی در کشور، آموزش تا صنف 8 در آن جریان داشت.

ادامه نوشته

منطق موازنه قدرت

قدرت در یک تعریف اکادمیک به توانایی تاثیرگذاری و اعمال‌نفوذ بر دیگران برای دستیابی به نتایج مورد نظر و دلخواه معنی شده است. به کار گیری اراده با وجود مقاومت طرف مقابل، توانایی کنترل دیگران و تحمیل خواست های خود بر آنان از ملزومات قدرت محسوب می شود. در نظام بین الملل در صورت فقدان قدرت غالب و نظام برتر، یکی از راهبردهای مهم تامین امنیت بین المللی و ایجاد صلح جهانی، موازنه قدرت در بین بازیگران روابط بین الملل می باشد، زیرا اگر کشوری قدرت مند تر از سایر بازیگران باشد، ناخواسته امنیت دیگران را تهدید می کند. این مهم در درون یک کشور و در منازعات و رقابت های قوم گرایانه به شکل کسب قدرت، حفظ قدرت و افزایش قدرت از سوی بازیگران انجام می شود. افغانستان نمونه یک کشور کثیر الاقوام است،

ادامه نوشته

                                                                     Afghanistan simultaneous entry

Afghanistan simultaneous entry of Islam

 

The land , which is now known in political literature and geography , was part of khorasan during the spread of islam . the entire iranian plateau was divided intofour districts . the four regions ( kostya ) described The four areas ( the coast ofkostya ) in the west , the coast of coast in the south , the coast of kostya , the south , the coast of kostya , the north , and the coast of kostya , north of the Caucasus .

 

ادامه نوشته

History and historic reform in afghanistan

 History and historic reforming in Afghanistan

The history of Afghanistan can be divided into three periods: ancient, middle, and contemporary.

 These three periods are different from the production of theoretical presuppositions, and from the perspective of impact on this extent. afghanistan is an ancient civilization theemblem of this period began in the five hundred bc

ادامه نوشته

حلب 1914

بحران جنگ داخلی سوریه و کشیده شدن پای قدرت های بزرگ جهانی و منطقه ای در آن، وضعیت را به شدت آشفته کرده است. تقابل منافع قدرت های درگیر، تعدد بازیگران محلی و بین المللی، و منافع متضاد آنها، خطر درگیری بزرگتر را گوشزد می کند. نوشته ذیل ترجمه مقاله ای است که آقای «پل پیلار» آن را در نشریه «نشنال انترست» منتشر کرده است. نویسنده در این مقاله شباهت های بحران سوریه را با وضعیت کشورهای اروپایی قبل از شروع جنگ اول جهانی در سال 1914 بر شمرده ونسبت به خطر شعله ور شدن جنگی به وسعت جنگ جهانی اول هشدار می دهد .

ادامه نوشته

استاد فصیحی جاغوری؛ چهره ماندگار در تاریخ افغانستان

ذا مات العالم ثلمة فی الاسلام ثلمة لایسدها شی.
رحلت عالم ربانی و زاهد وارسته حضرت حجة الاسلام و المسلمین جناب آقای الحاج فصیحی را به همه حوزه های علمیه ، علماء و طلاب، ملت افغانستان خصوصا ملت شریف جاغوری و آقا زادگان ایشان هر یک الحاج فصیحی زاده و فیاض تسلیت عرض میدارم. یقینا رحلت ایشان ضایعه بزرگی است و ملت یکی از علماء بزرگی را ازدست داد که عمر شریفش را در راه بسط تعلیم و آموزش مسایل دینی و تبلیغ معارف اسلامی سپری نمود. استاد فصیحی از هر فرصت جهت تبلیغ دین استفاده می کرد. یادم می آید که آخرین بار که استاد را دیدم در شفاخانه جمهوریت کابل بود که به عیادتش رفتم. در همان لحظات کوتاه اشاره کرد که در هر جا که تدریس می کنی از اشاره به موضوعات دینی نیز غفلت نکنی. دفتر ایشان در مدرسه علمیه سنگماشه محل رجوع مردم جهت حل مشکلات و دعاوی و حل منازعات بود. دها نفر پس از مراجعه و شنیدن توصیه ها و اندرزهای استاد، با حل مشکل، در حال محضر استاد را ترک می کردند که در همان لحظات کوتاه بر اطلاعات دینی شان افزوده می گردید. در مجلس که استاد حظور داشتند، همه به احترام ایشان سکوت می کردند، توصیه های اخلاقی و گفتن آموزه های دینی بابیان شرین و زیبای ایشان، مردم حاضر را به وجد می آورد. به یقین که فقدان ایشان ثلمه بزرگ و خلاءجبران ناپذیری است که هیچ کس نمی تواند جای آن را پر کند. استادفصیحی شخصیت برجسته علمی بود که در قلب مردم جای داشت و برای دفاع از ملت هر خطری را به جان می خرید. او عالم شجاع بود که هرگز از گفتن حقایق ابایی نداشت. فصیحی در بد ترین دوران ملت، یعنی دوران سخت زمان که از آن به دوران محنت تعبیر می کنم در حال که همه علماء با احساس خطر از طالبان به خارج از کشور رفته بودند، حاضرنشد که ملت راتنها بگذارد. یادم می آید در روزهای اولیه حضور طالبان در جاغوری که با ترس و ارعاب همراه بود و مردم کاملا روحیه خود را از دست داده بودند، با درخواست استاد فصیحی جلسه ای با شرکت علماء جاغوری و سران طالبان از جمله السوال و رئیس استخبارات آنها ، در مسجد امام صادق بازار سنگماشه برگزار شد. استاد فصیحی خطاب به سران طالبان با اشاره به حدیث شریف: الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم. از طالبان خواست که با ملت رفتار درست داشته باشند و از ظلم و تعدی به حقوق آنان پرهیز کنند و هشدار داد در صورت که هرگونه رفتار غیر انسانی از طرف طالبان انجام شود، ملت با دستان خالی شما را از منطقه بیرون خواهد کرد. این ویژگی از استاد فصیحی یک شخصیت مردمی ساخته بود به گونه ای که در قلب مردم جای داشت. این مطلب از شرکت طبقات مختلف از سراسر جاغوری در تشیع جنازه ایشان به خوبی دریافت می شد. وقتیکه همراه با جنازه ایشان از کابل به جاغوری رفتم ، از دیدن آن همه تشیع کننده و کثرت جمعیت شگفت زده شدم. تعداد جمعیت به گونه ای بود که در تاریخ جاغوری بی نظیر بود. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

شهید مزاری اسطوره ای همیشه ماندگار تاریخ هزاره ها

افغانستان دردوران سی ساله اخیر صحنه ای رویاروی باورها، اندیشه ها وفعالیت‌های اقتصادی، سیاسی وفرهنگی مختلف بوده است، زمانی میدان حکمروای کمونیست ها، مدتی صحنه رقابت مجاهدین، و زمانی محل استقرار نظام واپس گرایی طالبان. در این دوران مصائب ومشکلات زیاد بر مردم تحمیل گردید وحوادث زیادی اتفاق افتاد که با توجه به تازگی آنها وعدم افشای بسیاری از اسناد وحقایق پشت پرده، داوری در باره آن قدری مشکل است، وشاید آیندگان بهتر بتوانند در این باره قضاوت کنند. در این میان اما وحشی گری مجاهدین وگروه‌های جهادی بعد از فروپاشی حکومت نجیب، تمام امید ها و آرزوها وآرمانهای میلیونها انسان دردمند واسیر در کام خود کامگی سلاطین وحشت واستبداد زده گان را به یاس تبدیل نمود واین مساله را اثبات کرد که برای بنیان یک نظام سیاسی وتنظم وتنسیق اداره کشور، صرفا داشتن آرمانهای متعالی ورویه‌های متاثر از شریعت کفایت نمی کند، بلکه نیازمند درک همه جانبه و وسیع از مسایل سیاسی وروابط بین الملل وداشتن نگاه بنیادی به پدیده ها وضرورت ها نیز می باشد. مجاهدین با جزم گرایی ونگاه تک بعدی، افق تاریک  را برای ملت رقم زدند که علاوه بر جنگ‌های داخلی، باعث تشکیل نظام طالبانیسم گردید که دوران سخت وطاقت فرسایی را در تاریخ کشور رقم زد.

ادامه نوشته

هزاره ها وحضور سیاسی در دولت های گذشته

سیاست به معنی دسترسی به قدرت وتاثیر گزاری در سازمانها، نهاد ها، وعرصه‌های اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، علمی وفرهنگی برای هزاره ها میسور نبوده است. حکومت‌های افغانستان همواره نسبت به شیعیان نگاه بد بینانه داشته است. این تلقی ناموزون متاثر از فضای سیاسی، اجتماعی حاکم بر کشور وادبیات وگفتمان رائیج بود. بر اساس رویکرد نانوشته اما توافق شده سیاسی، قوم، مذهب وزبان اضلاغ سه گانه یک مثلث است که معیار ارزش گزاری در تعاملات سیاسی واجتماعی قرار می گیرد. به موازات بر خورداری از این سه فاکتور، موقعیت وجایگاه اجتماعی افراد وگروه ها ارتقا پیدا می کند.هزاره ها که فاقد این سه ویژگی می باشند از نظر گروه حاکم به قعر جدول هرم اجتماعی سقوط کردند وبه آنان به صفت شهروندان درجه دوم نگاه می شد .

ادامه نوشته

جایگاه هزاره ها در سیاست حکومت کمونیستهای افغانستان

تذکر : در کودتای کمونیستی هفت ثور که باعث تحولات ودیگر گونی سیاسی واجتماعی سی ساله در افغانستان گردید هزاره ها نیز به عنوان یک گروه قومی بزرگ کشور متاثر از تحولات فراز ونشیب زیادی را تجربه کردند. آنچه که در ذیل آمده است تحلیل کوتاه در باره نگاه کمونیستها به اقوام ( مطالعه موردی هزاره ها ) می باشد .

در هفت ثور (اردیبهشت) 1357 دو حزب کمونیست خلق و پرچشم که از نظرفکری تابع ایدئولوژی مارکسیستی و از نظر سیاسی از طرف شوروی حمایت می شدند،در یک کودتای خونین محمد داود رئیس جمهور را سرنگون کردند و نور محمد ترکی به قدرت رسید.یک سال بعد ارتش سرخ شوروی به افغانستان تجاوز کرد.دولت دست نشاده ترکی هدف خود را دفاع از ایدئولوژی مارکسیستی ودفاع از مرزهای شوروی و جلو گیری از روی کار آمدن دولت مخالف شوروی اعلام کرد. به دنبال این تحولات سیاسی و نظامی، در سراسر کشور جهاد و مبارزه بر علیه نیروهای متجاوز و نوکران داخلی آنها شروع شد.

ادامه نوشته

مجاهدین و مشق ناموفق حکومت داری

به بهانه ای هشت ثور سالروز تشکیل حکومت اسلامی مجاهدین

در بهار سال 1371 در صحنه سیاسی افغانستان، حوادث اتفاق افتاد که برایند دو دهه کشمکش و مخاصحات بود.رژیم دست نشانده کابل به رهبری نجیب الله به پایان خط رسید و طبق توافق دولت نجیب و نمایندگان احزاب مجاهدین اتحاد هفت گانه مقیم پشاور،در تاریخ 8 ثور (اردیبهشت) 1371 قدرت به مجاهدین در کابل تحویل شد. با این پیش آمد،دکتر نجیب الله به دفتر سازمان ملل در کابل پناهنده گردید، سایر اعضای دولت کمونیستی به خارج فرار کردند و دولت انتقالی مجاهدین به ریاست صبغت الله مجددی برای دو ماه تشکیل شد،گروههای مجاهدین که تا حال نمی توانستند به کابل بیایند، سرازیر مرکز کشور شدند و به دلیل از هم پاشیدگی نهادهای امنیتی سابق و عدم شکل گیری نهادهای جدید، بی نظمی و حرج و مرج کابل را فرا گرفت

ادامه نوشته

Why Pakistan's Taliban Target the Muslim Majority

lthough Pakistan's headlines are dominated by the violent excesses of Taliban extremists, the majority of Pakistanis subscribe to the more mystical Sufi tradition of the country's Barelvi school of Islam. And attacks on their places of worship are becoming depressingly familiar. Last Sunday, two bombers attacked the 13th Century Sakhi Sarwar shrine, near the southern Punjabi town of Dera Ghazi Khan, slaughtering 50 people and injuring twice as many. Mercifully, two other bombers failed to detonate their devices, preventing even higher casualties. Still, it was the deadliest assault yet on a Sufi shrine in Pakistan — and the sixteenth in the last two years.

ادامه نوشته