روایت یک شاهد عینی از فاجعه افشار 😢😢
افشار زخم ناسور

سلام بر شهدای مظلوم افشار.

میخواهی بدانی که در افشار چی گذشت؟ پس بخوان.
راستی، آیا میدانستید که افشار دوبار فروخته شد؟؟

تقریباً یک سال از فاجعه افشار (فروختن سنگر های دفاعی)گذشته بود. هیچکسی خبر نداشت که در افشار چی میگذرد چون بعد از سقوط افشار دیگر هیچ کسی به افشار نرفته بود و تعداد زیادی مفقود بود و هیچ کسی نمیدانست که آنها شهید شده اند یا اسیر شده اند. بابه مزاری درین مدت دو نفر از خاینین (کربلایی دُر محمد و جنرال صداقت) را که سنگر هایشان را فروخته بودند، اعدام کرده بود. سوال هایی زیادی وجود داشت که دیگر که‌ها در معامله افشار دست داشته اند؟ اگر چه مردم جواب این سوال را میدانستند که اصل نفر (خاین اصلی) سید حسین انوری است اما مردم در تعجب بودند که چرا بابه رسماً اعلان نمیکند که انوری مجرم اصلی است؟ بابه درین مورد خاموش بود. زیرا نمیخواست مردم خشمگین و مسلح به خاطر جنایت انوری دست به قتل عام سادات بیگناه بزنند که درست نبود.
به تازگی نیرو های شورای نظار با نیرو های جنبش ملی (نیرو های دوستم) در مناطق مکروریان، جاده میوند و بعضی نقاط دیگر در شرق کابل درگیر شده بودند. در حقیقت حالا مسعود با همه اقوام کشور (پشتون، هزاره و ازبک) درگیر جنگ بود. نیرو های شورای نظار خیلی ضعیف شده بودند مورال نظامی شان را از دست داده بودند. به حدی دست و پاچه شده بودند که بعضی از پوسته هایشان در مناطق سیلو و خوشحال خان مینه حاضر بودند بدون جنگ، تسلیم نیرو های حزب وحدت شوند. مردم هزاره هم که از فاجعه افشار خشمگین بودند و زخم افشار بر دل هایشان تازه بود این شرایط را زمانِ خوبی برای باز پس گیری افشار میدانستند.
بابه مزاری با مشوره ی بعضی از قومندانان هزاره تصمیم به حمله وسیع و برق آسا گرفتند و پلان این بود که کوه تلویزیون، کوه سیلو وافشار را از چنگال خونین شورای نظار و سیافی ها آزاد سازند.
اما اینبار آقای اکبری، آیت الله فاضل و مصطفی کاظمی پلان حمله را افشا کردند و با شورای نظار وارد معامله شدند. آنها با گرفتن پول و وعده های چرب از مسعود و سیاف به غرب کابل برگشتند و در شورای مرکزی حزب وحدت دو دستگی ایجاد کردند. آنها میگفتند بابه مزاری جنگ طلب است، ما نباید جنگ کنیم، شورای نظار حاضر است تمام پوسته های ما را که در افشار از دست داده ایم بدون جنگ پس بدهد، پس ضرورتی برای جنگ نیست. ما نباید حمله کنیم، چون این جنگ ها وجه شرعی ندارد.
اما بابه میگفت که آنها دروغ میگویند همین که نیرو های ما را در آفشار در محاصره بگیرند دیگر به هیچ قول و قرار شان باقی نخواهند ماند. ولی خیانت کاران در شورای مرکزی حزب وحدت آنقدر بر بابه مزاری فشار آوردند تا بابه مجبور شد از پلان حمله منصرف شود و پلان خیانت کاران را قبول کند.
پلانی را که خیانت کاران با شورای نظار به بابه داده بودند ازین قرار بود:
شورای نظار و سیافی ها باید تمام پوسته های نظامی به شمول علوم اجتماعی، پرورشگاه، لوای 570، اکادمی پولیس و پوسته زیارت واقع بالای کوه افشار را دوباره به نیرو های حزب وحدت بدون هیچ شرطی تسلیم نمایند.
اما به محض اینکه 150 نفر از سربازان مردم ما داخل افشار شدند و در محاصره آنها قرار گرفتند بلا فاصله مسعود وسیاف زیر قول شان زدند و گفتند ما فقط خانه های افشار را قول داده ایم که پس بدهیم نه پوسته های نظامی را. 
اینجا بود که شورای نظار و سیافی ها با کمک خیانت کاران 150 نفر حزب وحدت را در افشار به نحوی گروگان گرفتند و دست و پای بابه و نیرو های جان برکف هزاره را بستند و خودشان با خاطر آسوده به قلع وقمع برادران ازبک ما در شرق کابل پرداختند. و اینطوری افشار درست تقریباً یکسال بعد بار دیگر معامله شد. بابه مزاری این حرکت مسعود و سیاف را شدیداً تقبیح کرد اما در مورد خاینین چیزی نمیگفت. زیرا نمیخواست جنگ بین خود هزاره ها شعله ور شود و هزاران جوان هزاره و شیعه کشته شود.
روز اول که نیرو های هزاره داخل افشار شدند من درمیان آنها نبودم در آخیر برچی بودم. خواستم بعد از یک ماه در سنگر بودن به خانه بروم و لباس هایم را عوض کنم. وقتی داخل بازار برچی شدم دیدم همه جا مردم بار دیگر سراسیمه اند. از چهره هایشان غم میبارید. مردم باردیگر خشمگین بودند و میگفتند:
ـ افشار باز معامله شده است. ما باز فریب دشمن راخوردیم. بچه های ما در افشار در محاصره قرار گرفته اند.
بعضی ها داد میزدند: مرگ بر خاینین، مرگ بر سنگر فروشان
از آخر برچی تا کارته سه پیاده آمدم. در هر جایی که رسیدم قصه ی خیانتِ افشار بود. و وقتی به خانه رسیدم دیدم مادرم خیلی پریشان است سلام کردم. مادرم پیش آمد صورتم را بوسید گفت:
ـ خدا را شکر که آمدی بچیم. برادرت کجاست؟ ....دستش را بوسیدم گفتم:
ـ رفته افشار. با ناراحتی گفت:
ـ وای خدا. او کَی جانِ جور داره. تا هنوز پایش درست خوب نشده. چرا ماندی؟ گفتم:
ـ خَی کی میرفت مادر جان؟ گفت:
ـ نمیفامم بچیم. خدا پشت و پناهش باشه.

(برادرم از من یکسال کوچکتر بود. شاید شانزده ساله بود. پایش در خانه علم و فرهنگ در دهمزنگ مرمی خورده بود و استخوان رانش شکسته بود و مدت زیادی را در شفاخانه صلیب سرخ بستری بود همین که مرخص شد به پوسته برگشت.)
خواهرم پرسید: میگن باز افشار معامله شده؟ آه عمیقی کشیدم گفتم:
ـ هر تصمیمی که شورایی شد، شوروایی میشه. خیانت کارها و دشمنان مردم ما هیچوقت دست از خیانت برنمیدارند این ما هستیم که خَو رفته ایم. بابه بیچاره سخت تنهاست. ده شورای مرکزی هم یک مشت آدم های لوده جمع شده.

لباس هایم را که خیلی چرک شده بود تبدیل کردم. یک ماه بود که پوشیده بودم. نزدیکی های شام حرکت کردم به طرف آخر برچی. پوسته ما در نزدیکی کوه چهل دختران در مقابل سیافی ها واقع شده بود. در مسیر راه به مادرم فکر میکردم، به بچه های نظامی که حالا در محاصره دشمن در افشار قرار داشتند فکر میکردم، به بابه فکر میکردم. گاهگاهی گلویم را بغض میگرفت گاهی هم از خشم به عالم و آدم فحش میدادم. ازین که میدیدم مردم هزاره به آنها (خاینین )اعتماد میکردند و خاینین چی بیغرتانه با سرنوشت و جان جوانان ما معامله میکردند، سخت ناراحت میشدم. 
فردایش از انجینیر شیر خواستم که مرا بفرستد افشار. انجنیر شیر قومندان ما بود. آدمی شریف و مومنی بود. خیلی دلیر و شجاع، و در عین حال خیلی شکسته و خاکی بود. همه مردم برچی دوستش داشتند. او واقعاً در قلب مردمش جا داشت. از جوالی تا دکاندار تا تجار همه وهمه به انجنیر احترام داشتند.
انجنیر با لبخند به سویم دید وبا همان لحجه ی شیرین هزارگی گفت:
ـ برادر!! تو کو برار تو ده اوشار استه. تو دیگه کجا موری؟ من هم با لبخند گفتم:
ـ مه میروم ده جای برارم. او ریزه است. پایش هم تازه خوب شده، یکدفه زخمی شده دیگه بسش است. انجنیر بلند خندید. و با شوخی گفت:
ـ برادر!! خی تو زخمی شودو موری؟ بعد ادامه داد: مرگ و زندگی ده دست خدایه. باز اینجی کَی امن تر از اوشاره؟ ولی به هر صورت اگر تو میخایی مه برار توره پس میارم تو هم دل تو که موری یا نموری.
همان روز (روز دوم باز پس گیری افشار) با موتروان (راننده) انجنیر شیر رفتم افشار وقتی از بین نیرو های سیاف و شورای نظار میگذشتیم چند جای ما را توقف دادند میپرسیدند که کجا میرویم. راننده هم جواب میداد که برای نظامیان مان مواد غذایی میبریم. شورای نظار و سیافی ها پوسته های هایشان را که در دور افشار قرار داشت محکم کرده بودند و سربازانی بیشتری را گماشته بودند. وقتی داخل مخروبه های افشار شدیم. دیدم که هیچ نشانی حتی از یک خانه آباد نمانده است همه جا ویران شده همه خانه ها ویران شده است حتی دستک (چوب سقف) های خانه ها را نیز برده اند. در و پنجره خانه ها را هم کنده با خود برده بودند. خرابه های افشار به یک کابوس وحشتناک میماند. همه جا سکوت غمباری حکمفرما بود. ما هردو (من و راننده) هم ساکت بودیم مثلی اینکه ما هردو نیز نا خود آگاه به احترام شهدای افشار سکوت کرده بودیم. راننده همیطور که از میان خرابه ها عبور میکرد ناگهان سکوت را شکست و آهی جانسوزی کشید و گفت:
ـ اینه سجاد جان!!! اینهم افشار ما. 
منهم از ته ی دلم آهی کشیدم اما چیزی برای گفتن نداشتم و راه مان را در سکوت ادمه دادیم. وقتی در عقب قبر آغای بلخی به پوسته رسیدیم، از موتر پایین شدیم نظامیان به استقبال ما آمدند. مواد خوراکی را پایین کردیم. برادرم را پیدا کردم با هم نشستیم و صحبت کردیم برادرم و بقیه نظامی ها برایم قصه کردند که تمامِ دیروز و نصف امروز را با کمک یکتعداد اهالی افشار، صد ها جسد خشکیده ی پیر، جوان، مرد، زن و کودکان را از پسکوچه ها و از میان خرابه ها جمع کرده اند و دفن کرده اند. آری جسد ها تا یکسال در میان کوچه ها و خرابه ها بدون کفن و دفن مانده بود که خود نمایانگر قساوت قلبی نیرو های خون آشام مسعود و سیاف بود.
یک پیر مرد که گفته میشد از اهالی افشار است نیز در بین نظامیان دیده میشد لباس هایش همانند نظامیان کاملاً خاک آلود بود. خیلی خسته به نظر میرسید. حق داشت خسته باشد تقریباً دو روز را همراه با نظامیان کوچه به کوچه گشته بود اجساد را جمع آوری کرده بود. محاسن سفید بود خیلی کم حرف میزد و از چشمانش خشم و نا امیدی میبارید. هر چند لحظه ی آهی سردی میکشید و میگفت:
ـ خدایا توبه. توبه از ظلم این ظالما!!! این حرف را بار بار تکرار میکرد.
همینطور که ما دور هم نشسته بودم ناگهان پیر مرد رو کرد به ما و گفت :
ـ بچیم بیایید که مه شما ره گور دستجمعی را نشان بتُم.... ما همه مات شده بودیم به همدیگر نگاه کردیم، به پیرمرد نگاه کردیم حرف های پیرمرد مانند امر یک قومندان توجه همه را به خود جلب کرد. یکی پرسید:
ـ پدر جان گور دستجمعی؟...پیر مرد گفت:
ـ آری. و بدون کدام حرفِ دیگر از جایش بلند شد و راه افتاد. ما هم با عجله دنبالش راه افتادیم. محل گور دستجمعی از قبر شهید بلخی زیاد دور نبود. به سمت شرق قبر شهید بلخی یک میدانی (خالیگاه) یا شاید هم یک قبرستان کوچک بود. پیر مرد جایی را در روی زمین با دستش نشان داد و گفت همینجا گور دستجمعی است. 

اصلاً فهمیده نمیشد که اینجا گور باشد. ما شروع کردیم به کندن یک گوشه ی این گور دستجمعی. وقتی از یک گوشه اش سوراخی کندیم و داخل آنرا دیدیم مطمین شدیم که پیر مرد راست میگوید. پیر مرد گور دوم را به ما نشان داد آنرا نیز دیدیم. در هر دو گور حدوداً 56 (دقیقاً تعداد شان یادم نیست) جسد دفن شده بود. جسد ها در کفن های سفید پیچیده شده بود. و این سوالی را در ذهن ما زنده میکرد که کی اینکار را کرده است.
اشکهای مان خشکیده بود. قلب هایمان آگنده از خشم و حس انتقام جویی بود، اما چی میکردیم در محاصره کامل دشمن قرار داشتیم. کاری از دست ما بر نمی آمد. قرار شد امروز این گور ها را دست نزنیم چون دیر شده بود. برگشتیم به سوی پوسته. در مسیر راه از پیر مرد پرسیده شد که کی این جسد ها را درانجا دفن کرده است؟ پیرمرد بلافاصله جواب داد:
ـ نفرهای انوری. روز سوم فاجعه ی افشار آمدند و این جسد ها را از بازار افشار و از بین علوم اجتماعی جمع کردند و آنجا دفن کردند. شهیدا ره همانطور با لباس شان دفن کردند.
من پرسیدم: خَی پدر جان چرا نفرای انوری دیگه شهیدا را از پسکوچه ها جمع نکردند و گور نکردند؟
پیر مرد گفت:
ـ بچیم !! انوری از دلسوزی دفن نکده ایناره. او خو خودش دا اِی قتل عام دست داشت. او اِی شهیدا ره از بازار جمع کرد که ژورنالیستا نبینه. چند روز بعدش میگن دولت ژورنالیستا را آورده بود که مناطق فتح شده ره برِ شان نشان بته. ده پسکوچه ها خو ژورنالیستا اجازه نداشت که بیایند.
وقتی به پوسته رسیدیم پیر مرد با ما خدا حافظی کرد و رفت. ما همه ناراحت و خشمگین به این وآن فحش میدادیم و ازینکه ما را بار دیگر خاینین معامله کرده بود نیز خشمگین بودیم. خلاصه سر شام شده بود هوا کم کم تاریک میشد. برادرم را راضی کرده بودم که برگردد. در عوض من در افشار میماندم. راننده انجنیر هم باید برمیگشت و فردا باید باز برای ما غذا و نان میاورد. به راننده گفتم:
ـ .....علی!! به انجنیر بگو با کمیته فرهنگی حزب وحدت تماس بگیرد و بگوید که آنها باید بیایند و ازین گور های دستجمعی فیلم بگیرند. این گور ها باید مستند سازی شود این تاریخ مردم ماست. کاش از جسد هاییکه دیروز و امروز جمعآوری شد فیلم گرفته میشد. ولی از گور های دستجمعی باید فیلم گرفته شود.
راننده با مهربانی گفت: 
ـ چشم. به انجنیر میگم. و با زهرخندی تلخی گفت اگر انجنیر نرفت، خودم میروم ده کمیته فرهنگی و میارم شان. و با ما خدا حافظی کرد و رفت به سوی برچی.

فردای آنروز (روز سوم) دو سه نفر از کمیته فرهنگی آمدند. شهید انجنیر شیر هم آمد از خرابه ها فیلم گرفتند از دیواری که قاتل با خون قربانی یادگاری نوشته بود فیلم کرفتند، از محراب مسجدی که با کلنک ویران شده بود، از خانه یی که از پغمانی ها بود و دو جوان هزاره که همسایه آنها بوده و آنها به پغمانی ها پناه برده بودند تا شاید به عنوان همسایه کمک شان کند اما آن نا انصاف ها آن دو جوان را تحویل سیافی ها داده بودند و سیافی ها هر دویشان را همانجا در جا کشته بودند، از مو های بافته دختران که توسط کارد یا برچه از سر شان بریده شده بود فیلم گرفتند. 
روز سوم را کارمندان کمیته فرهنگی ساعت ها فیلم گرفتند و خوب یادم هست که در اخیر روز از بس که دلم گرفته بود رفتم پهلوی قبر شهید بلخی نشستم و این اشعارش را با نَی مینواختم.

ما جان به فنا دادیم تا زنده شما باشید
در خاک مزار ما دایم به دعا باشید

بابه مزاری با دیدن آن مدارک یک روز مشخصی را اعلان کرد تا مردم بروند افشار و گور های دستجمعی را باز کنند. شهدای شان را شناسایی کنند. 

خلاصه ی داستان اینکه خاینین برای بقای ارباب شان (مسعود، ربانی و سیاف) و به کمک اربابان خارجی شان افشار را از سر ناچاری بار دیگر معامله کردند اما همین معامله ی دوم شان باعث شد تا اسناد و مدارکی بیشتری در مورد فاجعه افشار جمعآوری گردد و ثبت تاریخ خونبار مردم ما گردد.
امروز افشار زنده است، شهدای افشار زنده است و ما هرگز خاینین و عاملین فاجعه ی افشار را نمیبخشیم. بگذار افشار چراغ راهی برای نسل های آینده ما باشد تا دیگر گول کسی را نخوریم و نگذاریم کسی با سرنوشت ما بازی کند. بگذار از افشار عبرت بگیریم تا افشار بار دیگر تکرار نگردد.

کوپنهاگن 10/02/15
سجادحسین